بررسی انتقادی رابطه باور و فعل در آرای کلیفورد

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسندگان
1 گروه فلسفه و کلام اسلامی دانشکده علوم انسانی دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی تهران
2 استاد دانشگاه تربیت دبیر شهید رجائی تهران
چکیده
رابطه باور و فعل یکی از مسائل مهم در معرفت شناسی است. کلیفورد باور را از فعلِ ناشی از باور تفکیک میکند و رابطه بین باور و فعل را یک رابطه قطعی و حتمی می داند. او باورها را به مثابه یک شبکه می داند که باورهای هر فرد، روی سایر باورهای او و همچنین روی باورهای سایر افراد جامعه تاثیر می گذارد. همچنین کلیفورد از آثار فردی و اجتماعی باور سخن می گوید و همه اینها دال بر این هستند که از دیدگاه او، باورها بر افعال تاثیر قطعی و حتمی دارند. برای این تاثیر، سه فرض تاثیر مستقیم، غیرمستقیم و تاثیر شبکه باورها بر فعل قابل مطرح است. این دیدگاه کلیفورد در کنار نقاط قوتی که دارد، قابل نقد است و از آن جمله اینکه، او نگاه افراطی و حتمی بر تاثیر باور بر فعل دارد و این در حالی است که مثال های نقضی در تجربه زیسته ما وجود دارد. او به اشکالات مطرح شده از سوی برون گرایان درباره نقش میل در کنار باور پاسخ نمی دهد. او قائل به اراده گرایی مستقیم دستوری است و این دیدگاه مورد خدشه و نقدهای فراوان قرار گرفته است. همچنین او به سایر عوامل موثر بر باور همچون عواطف، هیجانات، احساسات، طرحواره ها، فراشناخت و انگاره ها بی توجه بوده است و نقشی برای تاثیر جهان بینی فرد بر باورها و ضعف اراده قائل نمی شود.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله English

A critical study of the relationship between belief and action in Clifford's views

نویسندگان English

massoud zeinolabedin 1
abdollah salavati 2
1 Department of Islamic Philosophy and Theology, Faculty of Humanities, Shahid Rajaee Teacher Training University. tehran
2 prof. in shahid rajai university
چکیده English

The relationship between belief and action is one of the important issues in epistemology. Clifford separates belief from action following upon it, and considers the relationship between belief and action to be a decisive relationship. He considers beliefs as a network that each person's beliefs affect his other beliefs as well as the beliefs of other members of the society. Also, Clifford talks about the individual and social effects of belief, and all these indicate that, from his point of view, beliefs have a decisive effect on actions. For this effect, three hypotheses of direct and indirect effect and the effect of the network of beliefs on the act can be proposed. Clifford's point of view can be criticized along with his strong points, and one of them is that he has an extreme and definitive view on the effect of belief on action, and this is despite the fact that there are examples of violations in our lived experience. He does not answer the problems raised by externalism about the role of desire along with belief. He believes in command direct Voluntaryism and this point of view has been damaged and criticized a lot. Also, he has not paid attention to other factors affecting belief, such as affections, emotions, feelings, schemas, metacognition, and images, and he does not consider a role for the influence of a person's worldview on beliefs and weakness of will.

کلیدواژه‌ها English

Belief
action
relation
ethics of belief
act

بیان مسئله

رابطه باور و فعل یکی از مسائل مهم در معرفت­شناسی است و پرسش­های بنیادینی در این زمینه وجود دارد. برخی از این پرسش­ها از این قرار هستند: آیا باور مقدمه­ی لازم فعل است؟ به عبارتی آیا اگر انسان به امری باور پیدا کند، آن باور حتما در قالب فعلِ متناسب با آن باور بروز خارجی پیدا خواهد کرد؟ پاسخ به این قبیل پرسش­ها می­تواند نقش زیربنایی در رشته­های مختلف از قبیل معرفت­شناسی، علوم تربیتی، نفس­شناسی، انسان­شناسی، تعلیم و تربیت و حتی سازماندهی­های اجتماعی داشته باشد. به عنوان مثال، اگر نقش و سهم باور در رفتار و فعل آدمی معین گردد، مشخص خواهد شد که آیا برای سوق­دادنِ رفتار افراد جامعه به سمت اعمال شایسته و اخلاقی، نقش اصلی بر عهده باورها است یا تاثیر احساس­ها، عواطف و هیجان­ها بیشتر است؟ آیا اگر عقاید و بینش افراد را اصلاح کردیم، مطمئن خواهیم بود که رفتارهای آنها نیز اصلاح خواهد شد؟ پس در این صورت چرا برخی پزشکان با اینکه باورِ یقینی دارند که سیگار برای سلامتی مضر است، همچنان سیگار می­کشند؟ یا به عنوان مثالی دیگر، اگر ما در فرایندهای تعلیم و تربیت خود، صرفا روی تعمیق اعتقادات و بینش­های افراد تمرکز کنیم، آیا موفق به تربیت دینیِ دانش­آموزان خواهیم شد؟ اگر پاسخ به این پرسش مثبت است، پس چرا بسیاری از دانش­آموزانی که براهین اثبات خدا و برخی گزاره­های دینی را به نحو مطلوبی تقریر و تشریح می­کنند، لزوما رفتار دینی ندارند؟ آیا این تناقض­ها، در نتیجه­ی تلقی اشتباه ما در باور نامیدنِ این مثال­ها است و یا اشتباه در تلقی ما از رابطه ادعایی بین باور و فعل است؟ اگر پاسخ، اولی است که باید تعریف باور را دقیق­تر کنیم تا وضوح و تمایز دقیق­تری پیدا کند و اگر پاسخ، دومی است که باید این رابطه را به نحو دقیق­تری تبیین کنیم. مقاله حاضر درصدد است از بین گستره متنوع این پرسش­ها، به یک پرسش مبنایی از منظر ویلیام کینگدام کلیفورد[1] (1845-1879) پاسخ دهد و آن اینکه از منظر کلیفورد رابطه بین باور و فعل چه نوع رابطه­ای است؟ آیا کلیفورد رابطه بین باور و فعل را قطعی و حتمی می­داند؟ چه دلایل و الزاماتی در آثار کلیفورد برای ادعای او فراهم شده است؟ آیا باور از دیدگاه او یک مسئله فردی است یا گستره اجتماعی نیز دارد؟

این دایره محدود را برای پرسش پژوهش خود انتخاب کرده­ایم چرا که سایر پرسش­ها نیازمند مجالی گسترده­تر هستند که بخشی توسط سایرین بررسی شده و برخی نیازمند تامل پژوهشگران معرفت­شناسی است. دلیل انتخاب این فیلسوف، طرح اندیشه «اخلاق باور»[2] از سوی اوست که مورد توجه اندیشمندان و فیلسوفان قرار گرفت و در معرفت­شناسی نیز تاثیری عمیق گذاشت. این نظریه به ویژه بر سرِ منازعه­ای که بین کلیفورد و ویلیام جیمز بر سر اخلاق باور و جایگاه باور شکل گرفته است، شهرت پیدا کرده است و شرح آن در مقالات مختلفی که بدین منظور تدوین شده است، قابل دستیابی است.

 

چیستی «باور» و «معرفت»

واژه فارسی «باور» در برابر واژه انگلیسی «belief» و نیز فعل «باور کردن/داشتن» در برابر «to believe» به کار می­رود. در فرهنگ­های عمومی انگلیسی واژه «belief» معنایی کلی دارد و تقریبا عبارت است از «اطمینان از راست بودن و واقعیت داشتن یک چیز». در فرهنگ­ها و واژه­نامه­های تخصصیِ فلسفه معنای این واژه محدودتر و البته منضبط­تر است. قدیس آگوستین هم در قرن پنجم، باورداشتن را چنین تعریف می­کرد که باورداشتن یعنی فکر کردن همراه با تصدیق[3].

باور از آنجا مورد توجه دقیق­تر معرفت­شناسان قرار گرفت که در تعریف رایج از معرفت قرار گرفت. رایج­ترین تعریفی که از «معرفت» وجود دارد، تعریف آن به «باورِ صادق موجه» است. در این تلقی، لازمه دانستنِ چیزی باورداشتن آن است، اما چنین نیست که هر باوری در دایره دانسته­های ما باشد. لذا ابژه معرفت، محدود به دایره امور صادق است. دلیل معرفت­شناسان برای گنجاندن شرط باور در ضابطه معرفت این است که اگر شناسنده، گزاره p را باور نداشته باشد، در واقع شناسنده ارتباطی از نوع شناختی با گزاره p ندارد. بنابراین اولا ضرورت دارد شناسنده با گزاره p (به عنوان متعلق معرفت) به گونه­ای ارتباط داشته باشد؛ ثانیا تنها اگر شناسنده گزاره p را باور داشته باشد، این ارتباط حاصل می­شود(شمس،1392: 85). لذا عنصر اصلی در باور، ارتباطی است که بین فاعل شناسا و متعلق باور برقرار می­شود و این رابطه­ی معرفتی است که باور را از سایر گرایش­ها و حالات ذهنی همچون برگزیدن و تصمیم­گرفتن و... متمایز می­کند. لذا شاید ویژگی اصلی معرفت این باشد که معرفت حالتی است که ما را در یک رویارویی شناختی با واقعیت قرار می­دهد(زگزبسکی،1400: 14).

ارائه تعریفی جامع و همه­پذیر برای معرفت کار بسیار دشواری است و در دهه­های معاصر، تعریف رایج معرفت به صورت گسترده­ای مورد نقد و تخریب قرار گرفته است. البته بخش قابل توجهی از این تعاریف، الگوی مشترکی داشته­اند که به تعبیر زگزبسکی عبارت است از: معرفت، باور صادق است+x و x راه خوبی است برای باورداشتن(زگزبسکی،1400: 186-180).

زگزبسکی معتقد است گنجاندن هر چیزی به جای x در تعریف معرفت(همچون توجیه، اعتمادپذیری، کارکرد شایسته، باوجدان بودن، فضیلت فکری یا هر چیز دیگری)، این تعریف را در برابر معضل گتیه آسیب­پذیر خواهد کرد چون این معضل از رابطه میان x و حقیقت(صدق) برمی­خیزد و هر تعریفی که طبق آن باوری بتواند کاذب و در آنِ واحد واجد مولفه x باشد با معضل گتیه دست به گریبان خواهد بود. لذا گاهی معرفت­شناسان برای سهولتِ کار، مولفه مجهولِ معرفت(x) را جواز[4] می­نامند و معرفت را باور مُجازِ(جوازدارِ)[5] صادق تعریف می­کنند. این راه حل می­خواهد این قید را به تعریف اضافه کند که هیچ باور کاذبی در مجموعه دلایل و شواهدی که در اختیار سوژه است وجود نداشته باشد اما این اقدام نیز برای گریختن از چنگ معضل گتیه کافی نیست(زگزبسکی،1400: 198-196). او می­گوید اگر صدق از مولفه­های خودِ جواز باشد، آن وقت جواز مستلزم صدق است بی آنکه لازمه جوازدار بودن یک باور، نوعی خطاناپذیری­گراییِ بیش از حد سفت و سخت و ناپذیرفتنی باشد. لذا زگزبسکی از رهگذر حل معضل گتیه به این نتیجه می­رسد که ما نباید معرفت را مرکب از باور صادق به اضافه مولفه مستقل دیگری بدانیم. کنار هم نهادنِ اجزای معرفت بیشتر شبیه درهم­آمیختن اجزای کیک است تا درهم­آمیختن اجزای سالاد. برای پختن کیک پیش از آن که آرد بیفزاییم باید آن­قدر کره و شکر را با هم هم­بزنیم تا یکدست شوند. نتیجه اینکه، دانستن محصول عامل(داننده) نیست، بلکه یکی از ویژگی­های اوست. دانستن یک کنش فکری است که از عامل خود ارزش معرفتی کسب می­کند درست همان­طور که اعمال علنی از عامل خود ارزش اخلاقی کسب می­کنند. در عملِ دانستن، عامل به سبب ویژگی­هایِ فضیلت­مندانه­ی فعالیتِ باورسازِ خود(به ویژه انگیزه­هایی که عمل از آن­ها برمی­خیزد) به حقیقت(صدق) می­رسد(زگزبسکی،1400: 258).

البته برخی معرفت­شناسان نیز وجود دارند که شرط باور را از تعریف معرفت کنار می­زنند و یا آن را کمرنگ می­کنند. یکی از تعریف­های معاصرِ معرفت، تعریف چهارجزئی است که توسط کیث لرر[6] که از سرشناس­ترین مدافعان انسجام­گروى در توجیه است، ارائه شده است.

لرر بر این اعتقاد است که باید «پذیرش» را به جای شرط باور قرار دهیم و آنچه شرط دوم شناخت است، پذیرش است نه باور، یعنی اگر S به گزاره p شناخت دارد، در این صورت S گزاره p را می­پذیرد. به گفته او، برای اینکه فرد نسبت به صدق چیزی شناخت داشته باشد، لازم نیست یک احساس قوی نسبت به صدق آن داشته باشد. آنچه لازم است، پذیرش از نوع مناسب، یعنی پذیرش با هدف کسب حقیقت و اجتناب از خطا درباره امر مورد پذیرش است. این پذیرش نوع خاصی از باور، یعنی «پذیرش معطوف به صدق» است(Lehrer,1990:26)

در کنار نقدهایی که می­توان به دیدگاه لرر وارد کرد، این مزیت نیز برای آن مطرح است که می­تواند خلا بین باور و فعل را پر کند؛ چرا که بعضا باور وجود دارد اما فعل ناشی از آن باور محقق نمی­شود. پاسخ لرر این است که در چنین مواقعی، باور وجود دارد ولی پذیرش وجود ندارد و لذا فعل ناشی از باور محقق نمی­شود.

آنچه که در موضوع پژوهش ما حائز اهمیتِ کلیدی است، توجه به این نکته است که ارتباط بین فاعل شناسا و متعلق باور، از چه جنسی است؟ آیا باور سبب ایجاد یک فعل می­گردد؟ در ادامه تلاش خواهیم کرد تا به این پرسش از دیدگاه کلیفورد پاسخ دهیم.

اکنون در وهله نخست، به بررسی تفکیک باور از فعل ناشی از آن در اندیشه کلیفورد می­پردازیم:

 

تفکیک «باور» از «فعل ناشی از باور»

رابطه باور و فعل در اندیشه کلیفورد به صورت جدی مطرح و تبیین شده است. یکی از مفاهیمی که کلیفورد در رساله اخلاق باور مطرح می­کند، تفکیکی است که او بین باور و فعل ناشی از باور(The action following upon it) قائل شده است. برای درک منظور او نیازمند یک بحث مقدمه­ای درباره رساله اخلاق باور هستیم. او رساله خود را با مثال صاحب کشتیِ مهاجرتی آغاز می­کند. در این مثال، می­خوانیم:

صاحبِ یک کشتی، در شُرُف اعزام کشتیِ مهاجرتی به دریا بود. او می­دانست که کشتی قدیمی است، و از ابتدا خیلی خوب ساخته نشده است، دریاها و خشکی­های زیادی را دیده است و غالبا نیازمند تعمیر بوده است. تردیدهایی به ذهنش خطور کرد که احتمالا کشتی دیگر مناسب دریانوردی نیست. این تردیدها ذهن او را درگیر کرد و او را ناخرسند ساخت؛ او به این فکر افتاد که شاید بایستی به طور کامل کشتی را بازسازی و تعمیر اساسی کند، حتی اگر این کار خرج زیادی را به او تحمیل کند. با این وجود، او قبل از حرکتِ کشتی موفق شد بر این افکار مالیخولیایی غلبه کند. او با خودش گفت کشتی، بسیاری از سفرهای دریایی را به سلامت انجام داده است و در معرض طوفان­های متعددی قرار گرفته است و لذا این گمان که از این سفر سالم برنخواهد گشت، بیخود و بی­اساس است. او به مشیت خداوند توکل کرد چرا که می­گفت بعید است خداوند حافظ و پشتیبان این خانواده­های غمگین که سرزمین پدری­شان را برای جستجوی روزگاری بهتر در سرزمینی دیگر ترک می­کنند، نباشد. او باید همه سوءظن­ها درباره صداقت سازندگان و پیمانکاران کشتی را از ذهنش بیرون می­انداخت. لذا عقیده­ای قلبی و تسلی­بخش به دست آورد که کشتی، کاملا سالم و مناسب دریانوردی است و لذا با قلبی روشن و آرزوهایی خیرخواهانه برای موفقیت مهاجران در خانه جدیدشان در غربت، عزیمت کشتی را به نظاره نشست و پس از غرق شدن کشتی در وسط اقیانوس، خسارت بیمه را بی آنکه چیزی بگوید دریافت کرد.

ما درباره او چه باید بگوییم؟ او حقیقتا در مرگ آن افراد مقصر بوده است. درست است که او خالصانه به سلامت کشتی باور داشت؛ اما خلوص عقیده، کمک عاقلانه­ای به او در این باور نمی­کند، زیرا  او حق نداشت با اتکای به شواهدی که در دست داشت، به باور برسد. او باور خود را از طریق یک بررسی صبورانه، به صورت صحیح به دست نیاورد بلکه از طریق خفه­کردنِ تردیدهایش به این باور رسید. و اگرچه در پایان، از احساس اطمینانی برخوردار بود که نمی­توانسته به طریقه دیگری بیندیشد، اما از آنجایی که او همچنان آگاهانه و با کمال میل در این چارچوب ذهنی عمل کرده است، لذا باید در برابر باور خود پاسخگو باشد (Clifford,1901:163-164).

 

کلیفورد معتقد است صاحب کشتی، این باور را بر اساس شواهد و دلایل کافی به دست نیاورده بود و لذا در مرگ مسافران مقصر است. او اخلاق باور را رعایت نکرده است. او در ادامه مباحثش، مثال را تغییر می­دهد و این پرسش را مطرح می­کند که اگر کشتی سالم بازمی­گشت، آیا در این صورت چیزی از گناهِ صاحب کشتی کاسته می­شد؟ پاسخ کلیفورد منفی است چون به نظر او، در اخلاق باور، فرایند کسب باور موضوعیت دارد نه نتیجه نهایی. لذا چون صاحب کشتی برای باور خود دلایل و شواهد کافی به دست نیاورده بود، قطعا به لحاظ اخلاقی پاسخگو است و مسئولیت دارد، اگر چه به لحاظ حقوقی در هیچ دادگاهی محکوم نشود. او می­نویسد:

صاحب کشتی نمی­تواند تبرئه شود، بلکه فقط گناهش کشف نشده است. پرسش از درست و غلط بودن، باید درباره منشا و سرچشمه باور او پرسیده شود، نه محتوا و مضمون آن؛ باید پرسیده شود که او چگونه آن باور را به دست آورد نه اینکه به چه چیزی باور داشت(Clifford,1901:165).

کلیفورد پس از مثال کشتی، مثال مشابه دیگری را درباره اهالی یک جزیره ذکر می­کند(Clifford,1901:165-167) و در این مثال­ها، به دست آوردن باور بدون دلایل و شواهد کافی را مورد مذمت قرار می­دهد و لذا اخلاق باورِ کلیفورد مدعی است «همیشه، هرجا و در مورد همه کس، رسیدن به باوری بر اساس شواهد ناکافی، غلط است»(Clifford,1901:175).

 کلیفورد یک پرسش دیگر را نیز مطرح کرده و پاسخ می­دهد و آن اینکه، ممکن است مطرح شود که در این مثال­ها، این خودِ باور نیست که غلط تلقی شده است بلکه آنچه غلط تلقی شده است، فعل ناشی از باور بوده است. مالک کشتی می­تواند بگوید من کاملا اطمینان دارم که کشتی سالم است، اما پیش از آنکه زندگی عده­ای زیاد از مردم را به این کشتی بسپارم، همچنان احساس وظیفه می­کنم تا سلامتی کشتی را بررسی کنم. لذا کلیفورد این تفکیک را درست و ضروری می­داند(Clifford,1901:167-168) و می­گوید:

حتی وقتی که باور یک فرد، آنچنان ثابت و قطعی است که نمی­تواند به جز آن بیندیشد، اما او همچنان درباره فعل ناشی از این باور حق انتخاب دارد و لذا نمی­تواند از وظیفه تحقیق درباره زمینه­ها و منشاهای باورش سر باز بزند. باور، یک چیز است و فعل ناشی از باور، یک چیز دیگر. شما ممکن است باوری داشته باشید که به زعم خود نمی­توانید باوری غیر از آن باور داشته باشید. این جبر ممکن است درباره باور، صدق کند اما درباره فعل ناشی از باور این­گونه نیست، چون شما در انجام یا ترک افعال، همچنان مخیّر هستید و می­توانید آن را انجام دهید یا ترک کنید. پس نمی­توانید از وظیفه تحقیق درباره منشا باور شانه خالی کنید. پس باور یک چیز است و فعل ناشی از باور یک چیز دیگر و این دو، لازمِ ذاتی یکدیگر نیستند. لذا می­توان آنها را از هم تفکیک کرد و قبل از آنکه یک باور، منتج به فعلی شود، می­توان در آن باور تامل کرد و آن کار را انجام نداد(Clifford,1901:167-168).

در این عبارات، کلیفورد دو دلیل برای تفکیک باور از فعل ناشی از باور ذکر کرد؛ یکی اینکه ما گرچه در باورهای جزمی خود نمی­توانیم باوری غیر از آن باور را تصور کنیم اما در فعل ناشی از باور اینگونه نیست و می­توانیم به خلاف اقتضای آن عمل کنیم پس باور از فعل ناشی از باور قابل تفکیک است. ثانیا این تفکیک به ما کمک می­کند تا بتوانیم قواعدی را برای پیشگیری از افعال نادرست تعیین کنیم. اگر چنین تفکیکی وجود نمی­داشت، نمی­توانستیم برای افرادی که توانایی کنترل احساسات و عواطف خود را ندارند قاعده­گذاری کنیم.

اما کلیفورد گرچه در وهله نخست، دیدگاه تفکیک باور از فعل ناشی از باور را درست و ضروری قلمداد می­کند اما همچنان تاکید می­کند که:

اگرچه این دیدگاه ضروری است اما کافی نیست و حکم پیشین ما(یعنی لزوم بررسی صبورانه و دقیق) بایستی بدان ضمیمه شود. زیرا ممکن نیست بتوانیم باور را از فعل ناشی از آن جدا کنیم ولی فقط یکی از آن دو حکم -که هیچ یک به تنهایی کافی نیست- را بپذیریم. کسی که باوری دارد، در حقیقت به دنبال فعل ناشی از آن باور نیز بوده است و بدان شوق داشته است و پیشاپیش آن فعل را در قلب و وجود خود انجام داده است. اما از دیگر سو، همچنان می­توان برخلاف تلازم بین باور و افعال ناشی از باور عمل کرد و با تحقیق و بررسی، جلوی عواقب ناشی از آن را گرفت. پس با اصلاح سرچشمه و منشا فعل می­توان افعال را نیز اصلاح کرد(همان).

او معتقد است وقتی در هنگامه انتخاب بین دو گزینه قرار داریم، پیش­داوری­ها و باور و تمایل ما به یک سمتِ این گزینش، موجب خواهد شد تا نتوانیم گزینشی بی­طرفانه داشته باشیم اما وقتی در شک و تردید و بی­طرفیِ واقعی قرار داشته باشیم، می­توانیم با بررسی دقیق­ترِ شواهد و قرائنِ هر دو سو، داوری و انتخاب عادلانه­تری داشته باشیم. پس اگر می­خواهیم به وظیفه­ی ضروری عمل کنیم، بایستی قاعده قبلی را بدان ضمیمه کنیم تا مبادا بدون تحقیق و بررسی و از سرِ پیش­داوری و تمایل به یک سوی مسئله، انتخابی غلط داشته باشیم.

پس بنا به نظر کلیفورد، تفکیک باور از فعل ناشی از باور یک تفکیک صحیح و پذیرفتنی است اما مجوزی برای ترک وظیفه تحقیق و بررسی و کسب شواهد کافی نیست، بلکه ضرورتی انکارناپذیر دارد تا بتوانیم در این مسیر، از پیش­داوری­ها و پیش­فرض­های ذهنی بگریزیم یا به تعبیر پدیدارشناسان، آن را داخل دو کمانک(پرانتز) قرار دهیم و وظیفه تحقیق و بررسی خود را به نحو احسن انجام دهیم. از دیدگاه او، داشتنِ باور، تلاش برای تحققِ فعلِ ناشی از باور را نیز در خود دارد و چنین فردی شوق تحقق آن فعل را در درون خود داشته است. باور بدون شوق به تحقق فعل ناشی از آن باور معنا ندارد اما این تلازم بدین معنی نیست که او یک فاعلِ مجبور است و فقط به مقتضای آن باور عمل خواهد کرد، بلکه همچنان می­توان برخلاف تلازم بین باور و افعال ناشی از باور عمل کرد و طریقه چنین کاری، اصلاح منشا، یعنی اصلاح باور است. به عبارتی، کلیفورد اخلاق باور را به عنوان راه حلی مطرح می­کند که باعث می­شود ما بتوانیم علاوه بر اصلاح باورها، خطای خود در حیطه عمل را نیز کاهش دهیم. اخلاق باور به زعم کلیفورد سبب می­شود ما دلایل و قرائن و شواهد کافی برای باور خود به دست آوریم و تا چنین شواهدی موجود نباشند، باورمند نشویم. پس فعل متعاقب باور ما نیز از این طریق اصلاح خواهد شد.

پس تا اینجا دانستیم که از منظر کلیفورد:

  1. بر اساس اخلاق باور؛ همیشه، هرجا و در مورد همه کس، رسیدن به باوری بر اساس شواهد ناکافی، غلط است.
  2. می­توانیم باور را از فعل ناشی از آن باور تفکیک کنیم. این تفکیک نه تنها درست، بلکه ضروری است.
  3. ممکن است فرد یک باور جزمی داشته باشد که به چیزی غیر از آن باور نداشته باشد، اما چنین جبری در فعل ناشی از باور وجود ندارد و می­توان بر خلاف مقتضای باور عمل کرد. پس باور یک چیز است و فعل ناشی از باور یک چیز دیگر است و این دو، لازمِ ذاتی یکدیگر نیستند. لذا می­توان آنها را از هم تفکیک کرد.

این فراز از سخنان کلیفورد نیازمند توضیحی تبیینی است و آن این­که دو حالت را باید از هم تفکیک کنیم:

حالت نخست این است که ما یک فعل به نام «الف» داریم و یک فعل مرتبط با باور «الف». فعل ناشی از باور الف یعنی فعلی که با باور الف مرتبط است و از آن ناشی شده است.

حالت دوم این است که ما باور الف را داشته باشیم اما فعل دیگری مثلا فعل ب از ما سر بزند.

چنین به نظر می­رسد که در حالت اول، سخن کلیفورد مبنی بر اینکه باور الف و فعل ناشی از آن لازم ذاتی یکدیگر نیستند، سخن صحیحی نباشد. مثلا فردی باور دارد که «خوردن داروی مسکّن باعث می­شود سردرد او مرتفع شود» لذا او قرص مسکّن استفاده می­کند. خوردن قرص، فعل ناشی از باور اوست و این دو لازم ذاتی یکدیگر هستند. اگر او چنین باوری نمی­داشت، قرص مسکّن استفاده نمی­کرد.

اما اگر این فرد علی­رغم داشتن این باور، از خوردن قرص اجتناب کند و با استفاده از اختیار خود فعل ناشی از باورش را انجام ندهد، و به جای مصرف قرص مثلا بخوابد تا از این طریق سردرد خود را مرتفع کند، در این صورت قعل او(خوابیدن) ناشی از باور او(تاثیر قرص مسکن بر درمان سردرد) نیست. بلکه او فعل دیگری را انجام داده است که ربطی به باور الف ندارد و ممکن است ناشی از باور ب باشد که می­گوید «خوابیدن و استراحت موجب درمان سردرد می­شود». پرواضح است که در اینجا، فعل ب(خوابیدن) ناشی از باور الف(درمان سردرد با مصرف قرص مسکن) نیست و این دو لازمه ذاتی یکدیگر نیستند.

آنچه کلیفورد در این متن ادعا می­کند این است که فعل ب(خوابیدن)، لازمه ذاتی باور الف(درمان سردرد با مصرف قرص مسکّن) نیست. لذا به نظر می­رسد یا کلیفورد در اینجا دچار خطای در تحلیل و یا کژتابی در بیان شده است چرا که محل مقایسه، رابطه باور الف با فعل ناشی از باور الف است نه بررسی تلازم ذاتی فعل الف با فعل ب. این مشکل چه ناشی از کژتابی کلام باشد و چه ناشی از خطای تحلیل، نیازمند دقت و توجه ویژه است. می­توان باور را از فعل ناشی از باور تفکیک کرد و می­توان بر خلاف باور الف که اقتضای فعل ناشی از باور الف را دارد، بر اساس اختیار، فعل دیگری مثلا فعل ب را انجام داد اما آنچه در این صورت اتفاق افتاده است، انجام فعل ب ناشی از باور ب بوده است نه انجام فعل ب ناشی از باور الف. پس تفکیک باور الف از فعل الف و فعل ب یک تفکیک درست است اما این نکته که باور الف و فعل ناشی از باور الف لازم ذاتی یکدیگر نیستند، حرف درستی نیست. لذا شاید مراد کلیفورد این بوده است که باور از فعل ناشی از باور تفکیک می­شود و این طور نیست که اگر فرد باور الف داشت حتما فعل ناشی از آن باور را مرتکب شود.

  1. تفکیک باور از فعل ناشی از باور یک تفکیک صحیح و پذیرفتنی است اما مجوزی برای ترک وظیفه تحقیق و بررسی و کسب شواهد کافی نیست.

 

رابطه باور و فعل

تا اینجا تفکیک باور از فعل ناشی از باور مطرح شد و اکنون به صورت دقیق­تر به این پرسش پاسخ خواهیم داد که آیا از دیدگاه کلیفورد، باورها منجر به افعال می­شوند؟ آیا حیطه­ی شناختی انسان با حیطه رفتار و اعمال او در ارتباط است؟ پاسخ کلیفورد به این پرسش، مثبت است. آنچه در ادامه می­آید قرائن و دلایلی از اندیشه کلیفورد است که موید اعتقاد او به تاثیر باورها بر افعال آدمی است.

کلیفورد نه تنها تفکیک باور از فعل ناشی از باور را پذیرفت، بلکه به صورت ضمنی از تاثیر باور بر فعل نیز سخن گفت. لذا در ادامه به صراحت می­نویسد:

 باوری که تاثیری روی افعالِ فردِ باورمند نداشته باشد، اصلا باور نیست. کسی که صادقانه باور دارد، آن باور او را به یک فعل برمی­انگیزاند و در واقع وی به دنبال فعل بوده و بدان شوق داشته است، و پیشاپیش آن فعل را در قلب خود مرتکب شده است. پس باورهای ما برانگیزاننده افعال ما هستند و این طور نیست که صرفا در باطن و درون ما محصور و منفعل شوند(Clifford,1901:168).

شاید از همین رو است که کلیفورد اخلاق باور را مطرح می­کند و روی فرایند کسب باورِ صحیح تاکید می­کند تا از این طریق، بر افعال انسان نیز تاثیر بگذارد. اکنون شواهد و دلایل این مدعا را در کلام کلیفورد بررسی می­کنیم:

 

  1. تاثیر باور بر فعل؛ به مثابه یک تاثیر حتمی

از دیدگاه کلیفورد، بی­مبالاتی در کسب باور به رفتارهای سوء منجر خواهد شد و لذا ما در قبال باورهایمان مسئولیت اخلاقی داریم. اما شاید این پرسش به ذهن بیاید که بسیاری از باورهای ما، مابازاء رفتاری ندارند، پس این ادعا که «باوری که تاثیری روی افعالِ فردِ باورمند نداشته باشد، اصلا باور نیست» یک ادعای تام نیست. اما کلیفورد مدعی است که باورهای انسان، همگی در رفتارهای آدمی تاثیرگذار خواهد بود و «اگر یک باور بلافاصله در عمل ظاهر نشود، برای هدایت و راهبری آینده ذخیره خواهد شد»(Clifford,1901:168). به عبارتی باورها در گنجینه ذهن و نفس ما ذخیره می­شوند و بلافاصله و یا در آینده روی رفتار ما تاثیر گذاشته و در قالب رفتار، ظهور و بروز خواهند یافت. با این تلقی، ما باوری نداریم که در رفتار ما تاثیرگذار نباشد و در قالب یک عمل یا اعمال متعدد نمود و بروز خارجی نداشته باشد. لذا این تاثیر از منظر کلیفورد یک تاثیر قطعی و حتمی است هر چند که زمان اثرگذاری ممکن است متفاوت باشد. یک باور بلافاصله در رفتار آدمی تجلی پیدا می­کند و باوری دیگری در اعماق جان نشسته و در برهه­ای در آینده تجلی خارجی پیدا می­کند.

 

  1. حیثیت شبکه­ای باور

یکی دیگر از دلایل و قرائنی که در اندیشه کلیفورد می­تواند به عنوان مبنای اعتقاد او به رابطه فعال بین باور و عمل محسوب شود، دیدگاه او درباره شبکه­ای بودن باورها است. از منظر او، رابطه بین باور و عمل سبب می­شود وظیفه ما در بررسی و تحقیق درباره باورها سنگین­تر شود. کلیفورد معتقد بود حتی باورهای به ظاهر غیر مهم یا خصوصی نیز باید تنها بر اساس بررسیِ دقیقِ دلایل پذیرفته یا رد شوند. استدلال او این بود که اگر ما باورهای به ظاهر غیر مهم یا خصوصی را بدون بررسی دقیقِ دلایل بپذیریم، چه بسا خوش­باوری مضاعف را به نسل بعدی منتقل کنیم که می­تواند پیامدهای فاجعه­آمیزی داشته باشند. از آنجایی که انسان باید از چنین تخطّی­هایی اجتناب کند، باید همه باورهایش را در محکمه عقل به امتحان گذارد(یزدانی،1387:123).

از این رو، به عقیده کلیفورد، باوری که روی رفتار فرد تاثیر نگذارد، اصلا باور محسوب نمی­شود و حتی اگر یک باور همان لحظه در اعمال فرد ظاهر نشود، در ذهن و نفس آدمی ذخیره می­شود و در آینده تاثیر خود را خواهد گذاشت. اما این تاثیر به چه نحوی است؟ کلیفورد در این زمینه، گزاره­ی شبکه­ای بودن باورها را مطرح می­کند. هر باوری که آدمی به دست می­آورد در نفس و ذهن ذخیره می­شود و مجموع باورهای هر فرد، یک گنجینه پر تعداد از باورهایی است که به دست آورده است.

کلیفورد معتقد است حتی آن باوری که به ظاهر در رفتار فرد نمود پیدا نکرده است، بخشی از توده متراکم باورهایی را می­سازد که حلقه اتصال بین احساس­ها و افعال در سرتاسر زندگی ما می­باشد. این باورها آن­قدر متشکل و به هم پیوسته با یکدیگر هستند که هیچ جزئی از آن نمی­تواند مجزّای از سایرین باشد بلکه هر باور جدیدی که به این مجموعه اضافه می­شود، همه­ی این کل را اصلاح و تعدیل می­کند. هیچ باورِ واقعی حتی اگر بیهوده و جزئی به نظر برسد، اصلا ناچیز و بی­اهمیت نیست؛ بلکه این باورها ما را برای دریافت باورهای مشابه آماده می­کند، باورهای پیشین را که با این باورها شباهت و قرابت دارند تایید و تصدیق می­کند و دیگر باورها را تضعیف می­کند؛ و به تدریج و پنهانی برخی تعالیم را در افکار درونی ما قرار می­دهد که ممکن است روزگاری در اعمال ما خودش را نشان دهد و برای همیشه مُهر و نشان خود را بر شخصیت ما حک می­کند(Clifford,1901:168-169).

پس:

  1. هر باوری چه بلافاصله و چه در آینده، در قالب رفتار بروز پیدا می­کند.
  2. مجموعه متراکم باورها، حلقه اتصال بین احساس­ها و رفتارهای انسان هستند.
  3. باورها همدیگر را تعدیل و اصلاح می­کنند. اگر بخواهیم این مطلب را با مثالی توضیح دهیم می­توان گفت باورها در کنار یکدیگر به مثابه مایعات رنگینی هستند که در یک ظرف شفاف ریخته می­شوند. هر باوری که به ترکیب باورها افزوده می­شود به میزان غلظت و حجمش، رنگ مایع درون ظرف را تغییر می­دهد و رنگ­های جدیدتری را ایجاد می­کند.
  4. هیچ باورِ کم اهمیتی نداریم، بلکه کوچک­ترین و به ظاهر بی­اهمیت­ترین باورها روی باورهای دیگر تاثیر می­گذارند. اگر با باورهای پیشین شباهت و قرابت داشته باشند، آنها را تقویت، تایید و تصدیق می­کنند و باورهای غیرمشابه را تضعیف می­کنند. شاید بتوان گفت چه بسا یکی از ساز و کارهای تغییرات تدریجی در باورهای بنیادین افراد، از همین طریق بوده باشد که باورهایی جزئی و به ظاهر کم­اهمیت، به تدریج آن باورهای بنیادین را دچار دگرگونی می­کنند و از گبر، پارسا می­سازند و از عالمی دینی یک کافر فاسق می­سازند.

آنچه تا اینجا در قالب شبکه­ای بودن باورها گفته شد، مربوط به درون افراد بود؛ یعنی باورهای هر فرد در درون همان فرد بر باورهای دیگر تاثیر می­گذارد و کل باورها را اصلاح و تعدیل می­کند و این باورها بلافاصله و یا در آینده در قالب رفتار تجلی پیدا می­کنند.

 

  1. شبکه­ای بودن باورهای آحاد جامعه

تاثیر شبکه­ای باورها از دیدگاه کلیفورد، محدود به درون هر فرد نیست بلکه او معتقد است علاوه بر این تاثیرِ درونی، باورهای هر فرد روی باورهای سایر افراد جامعه نیز تاثیر می­گذارد.

بر این اساس، باورهای افراد به هیچ وجه یک امر شخصی نیست که فقط به خودشان مربوط باشد. از دیدگاه او، هدایت زندگی­های ما از طریق یک فهم عمومی و مشترک است که بین ما انسان­ها شکل گرفته است و این فهم از طریق جامعه و برای اهداف اجتماعی ایجاد شده است. کلیفورد می­گوید واژگان ما، عبارات ما، شکل­ها و فرایندها و گونه­های تفکر ما، سرمایه و دارایی مشترک و همگانی ما هستند که از عصری به عصر دیگر تکوین می­یابند و تکمیل می­شوند؛ میراثی هستند که هر نسلی پس از نسل دیگر، آن را همچون سپرده­های گران­بها و امانتی مقدس به ارث می­برد تا به نسل بعدی تحویل دهد. البته این بدین معنی نیست که این امانت هنگام تحویل به نسل بعدی تغییر نمی­یابد، بلکه با برخی نشانه­های واضح در راستای کاربست مخصوص و مناسبش، گسترش می­یابد و خالص­تر می­شود. هر باوری از هر فردی که زبان گویای یاران و همفکران خود است، چه یک باور خوب باشد و چه یک باور بد باشد، در این گنجینه بافته و تنیده می­شود. این مزیتی بزرگ و مسئولیتی خطیر و دلهره­آور است که ما می­توانیم در ساختن جهانی که آیندگان در آن زندگی خواهند کرد، مشارکت کنیم(Clifford,1901:169-170).

می­بینیم که کلیفورد با ادبیاتی شورانگیز از یک میراث مشترک سخن می­گوید که یکایک ما در ساختن آن موثر هستیم و البته این یک شمشیر دو لبه است که به تعبیر او، هم یک مزیت بزرگ محسوب می­شود که به ما در ساخت و حفظ این میراث مشترک، نقش و سهم می­دهد و از دیگرسو، مسئولیتی خطیر و دلهره­آور است که در صورت اشتباه و خطا، یک میراث جهانی را تخریب خواهیم کرد. شاید این تعابیر کلیفورد کمی شاعرانه و احساسی و به منظورِ تحریک مخاطب برای پذیرش دیدگاه او در اخلاق باور تعبیر شود، اما این جملات حاکی از تعهد عمیق او به تاثیر باورهای افراد بر باور عمومی جامعه است.

پس، از دیدگاه کلیفورد، باورها هم تاثیر انفسی دارند و هم تاثیر آفاقی، اما گویا تاثیر آفاقیِ باورها نزد کلیفورد از اصالت بیشتری در مقایسه با تاثیر انفسی باورها برخوردار است و لذا تاکید او بر اخلاق باور، بیشتر از منظر اخلاق اجتماعی است تا اخلاق فردی. او حتی دو مثال خود را نیز در همین بستر می­داند و می­نویسد: هر چند باوری -ظاهرا(اما نه واقعا)- جزئی و بیهوده به نظر برسد و هر چند فردِ باورمند، گمنام و ناشناس باشد، اما این باور همچنان فقط متعلق به یک فرد نیست و حقیقتا در سرنوشت بشر بی­تاثیر و ناچیز نمی­باشد، و ما انتخابی جز این نداریم که حکم خود[7] را به همه باورها-هر باوری که باشد- تعمیم دهیم(Clifford,1901:170). شاید حقیقت در دل بی­اهمیت­ترین گزاره خفته باشد. به همین دلیل نباید از بی­اهمیت­ترین آنها غافل شد. لذا کلیفورد با هرگونه حذف و اضافه غیرعقلانی گزاره­ها مخالف است و این، به دلیل حرمتی است که او برای شبکه باورها قائل است. از نظر او شبکه باورها منزلت دارد و هرگونه حذف و اضافه­ای در آن باید بر اساس استدلال­های عقلی صورت گیرد. لذا همواره ما موظف خواهیم بود تا از میان همه آنچه وجود دارد؛ دست به انتخاب بزنیم و هرگز نباید گزاره­ای را صرفا به دلیل اینکه با آراء شخصی و تمایلات ما همخوانی ندارد، حذف و تعدیل نماییم(پورحسن؛پندجو،1396: 60). باور هر فردی روی باور سایر افراد جامعه تاثیر می­گذارد و در نهایت این باورها، در قالب رفتار تجلی پیدا می­کنند. در چنین شرایطی وقتی یک باور غلط یا درست از طریق چنین تاثیری، تسری و گسترش پیدا کرد، تبدیل به یک رفتار عمومی می­شود و حتی این قابلیت را دارد که تبدیل به بخشی از فرهنگ عمومی آن جامعه شود و به عنوان مثال، آن جامعه به خصیصه ساده­لوحی و یا اعتقاد به خرافه­ای خاص شناخته شود.

 

  1. آثار فردی و اجتماعی باور

کلیفورد ابتدا از تاثیرهای فردیِ باور سخن می­گوید و معتقد است:

  1. این باورها هستند که عزم و تصمیم را در آدمی برمی­انگیزانند.
  2. باورها نیروهای فشرده و متراکم هستی ما را با هم هماهنگ می­کنند و به همدیگر گره می­زنند(Clifford,1901:170).

یعنی اولا باورها در ایجاد عزم و تصمیم موثرند و ثانیا توان تجمیع قوا را دارند که نیروهای ما را با هم هماهنگ می­کنند و لذا آنچه که این نیروهای متفاوت را به هم گره می­زند و آنها را هم­راستا و هم­جهت می­کند، باورهای افراد است. باورهای افراد این توان و ویژگی را دارند که به کل شخصیت وجودیِ فرد جهت بدهند و نیروهای او را در راستای عزم و تصمیمی که آن هم از بستر باورها ایجاد شده است، در راستای هدف واحدی بسیج کنند. شاید حکمت حماسه­های شورانگیز اسطوره­ها و انسان­های شجاع و قهرمان­های ملی که به رشادت­های بزرگی دست می­زنند، نیروی پرقدرت باورهای آنها بوده است که همه قوای آنها را در مسیر یک هدف متعالی برانگیخته و نیروهای متراکمشان را هم­جهت و هم­مسیر ساخته است.

او همچنین در بخش­های دیگری از مقاله به برخی از آثار عدم انجام وظیفه تحقیق و بررسی اشاره می­کند و می­گوید وقتی ما به وظیفه معرفتی خود عمل نمی­کنیم و به خودمان اجازه می­دهیم بر اساس دلایل بی­ارزش باور کنیم، دستِ کم سه پیامد خواهیم داشت:

  1. تضعیف قدرت خود کنترلی
  2. تضعیف توانایی شک و تردید
  3. تضعیف امکانِ سنجش عادلانه و منصفانه(Clifford,1901:173).

اما با همه این توصیف­ها، آثار اجتماعی باور نزد کلیفورد بیش از آثار فردی مورد توجه قرار دارد. او می­نویسد: باور، این توانایی ذهنی مقدس که عزم و تصمیم را در اراده ما برمی­انگیزاند و همه نیروهای فشرده و متراکم هستی ما را به طور هماهنگ به هم گره می­زند، متعلق به ماست اما فقط مال شخص ما نیست، بلکه برای بشریت است. باور در حالت صحیح به حقایقی اطلاق می­شود که از طریق تجربه­های طولانی و تحمل سختی و مشقت ایجاد شده است، و در ذیل پرتو نورِ پرسش و تحقیق آزادانه و بی­محابا، باقی مانده است. در این صورت است که باور به انسجام و به هم پیوستنِ انسان­ها با یکدیگر کمک می­کند، و اعمال مشترک ایشان را تقویت کرده و هدایت می­کند(Clifford,1901:170).

با این گفتار، بخشی از آثار و ویژگی­های اجتماعی باور عبارتند از:

  1. باورها فقط متعلق به فرد نیستند بلکه متعلق به کل بشریت هستند.
  2. باورها به صورت جمعی و در تعامل باورهای افراد جامعه با یکدیگر ساخته می­شوند.
  3. ماندگاری باورها از رهگذر تحقیق و بررسی آزادانه است.
  4. باورها موجب انسجام و به هم پیوستن افراد جامعه است و باورهای مشترک افراد یک جامعه به مثابه نخ تسبیح، آنها را کنار همدیگر نگه می­دارد و حتی اعمال مشترکی را بین ایشان ایجاد و تقویت می­کند. به عنوان مثال در جامعه­ای که عموم مردم باورهای مشترک دینی دارند، فعالیت­ها، رفتارها و اعمال مشترکی دارند و مناسکی همچون عزاداری­ها و شادی­ها در مناسبت­های خاص، موید این رفتارهای مشترک است.

کلیفورد علاوه بر موارد فوق روی یک موضوع کلیدی تاکید دارد و آن این است که استمرارِ مراعات نکردنِ وظیفه تحقیق و بررسی، سبب ترویج ساده­لوحی در جامعه می­شود. به زعم او، شر بزرگ­تر و وسیع­تر زمانی به وجود می­آید که از خصیصه ساده­لوحی محافظت و حمایت می­شود و عادت به باور کردن به واسطه دلایل بی­ارزش، پرورش داده شود و این کار تثبیت شود(Clifford,1901:173). از منظر کلیفورد، اثر بدی که ساده­لوح شدنِ جامعه دارد، به مراتب بیشتر از سایر آثار است.

 

جمع­بندی و نقد و نظر

مدعای این مقاله این بود که از دیدگاه کلیفورد، رابطه باور با فعل یک رابطه ضروری است. برای تبیین این مدعا، به تبیین دیدگاه و جملات کلیفورد در این زمینه پرداختیم و گفتیم بر اساس اخلاق باور؛ همیشه، هرجا و در مورد همه کس، رسیدن به باوری بر اساس شواهد ناکافی، غلط است. از منظر کلیفورد، ما می­توانیم باور را از فعل ناشی از آن باور تفکیک کنیم و این تفکیک نه تنها درست، بلکه ضروری است و لذا این تفکیک، خودش دلیلی بر تاثیر حتمیِ باور بر فعل است. ممکن است فرد یک باور جزمی داشته باشد که به چیزی غیر از آن باور نداشته باشد، اما چنین جبری در فعلِ ناشی از باور وجود ندارد و می­توان بر خلاف مقتضای باور عمل کرد. پس باور یک چیز است و فعل ناشی از باور یک چیز دیگر است و این دو، لازمِ ذاتی یکدیگر نیستند.

همچنین گفتیم که می­توان قرائن و دلایلی از اندیشه کلیفورد ارائه کرد که موید اعتقاد او مبنی بر تاثیر باورها بر افعال آدمی است. این دلایل از قرار هستند:

  1. تاثیر باور بر فعل؛ به مثابه یک تاثیر حتمی است و کلیفورد مدعی است که باورهای انسان، همگی در رفتارهای آدمی تاثیرگذار خواهد بود و حتی اگر یک باور بلافاصله در عمل ظاهر نشود، برای هدایت و راهبری آینده ذخیره خواهد شد. باورها در گنجینه ذهن و نفس ما ذخیره می­شوند و بلافاصله و یا در آینده روی رفتار ما تاثیر گذاشته و در قالب رفتار، ظهور و بروز خواهند یافت.
  2. مجموعه باورهای هر فرد در ارتباط شبکه­ای با یکدیگر قرار دارند. پس هر باوری چه بلافاصله و چه در آینده، در قالب رفتار بروز پیدا می­کند و مجموعه متراکم باورها، حلقه اتصال بین احساس­ها و رفتارهای انسان هستند. باورها همدیگر را تعدیل و اصلاح می­کنند. هیچ باورِ کم اهمیتی نداریم، بلکه کوچک­ترین و به ظاهر بی­اهمیت­ترین باورها روی باورهای دیگر تاثیر می­گذارند. اگر با باورهای پیشین شباهت و قرابت داشته باشند، آنها را تقویت، تایید و تصدیق می­کنند و باورهای غیرمشابه را تضعیف می­کنند.
  3. مجموعه باورهای آحاد جامعه نیز در در ارتباط شبکه­ای با یکدیگر قرار دارند. بر این اساس، باورهای افراد به هیچ وجه یک امر شخصی نیست که فقط به خودشان مربوط باشد. از دیدگاه کلیفورد، هدایت زندگی­های ما از طریق یک فهم عمومی و مشترک است که بین ما انسان­ها شکل گرفته است و این فهم از طریق جامعه و برای اهداف اجتماعی ایجاد شده است.
  4. دلیل بعدی، سخن گفتن کلیفورد از آثار فردی و اجتماعی باور است. کلیفورد باور را امری فردی نمی­داند و معتقد است هیچ باوری در سرنوشت بشر بی­تاثیر نیست. از منظر کلیفورد بخشی از تاثیرهای باور، فردی هستند و اولا این باورها هستند که عزم و تصمیم را در آدمی برمی­انگیزانند. ثانیا باورها نیروهای فشرده و متراکم هستی ما را با هم هماهنگ می­کنند و به همدیگر گره می­زنند. کلیفورد در تبیین آثار اجتماعی باور نیز به بخشی از آثار و ویژگی­های اجتماعی باور اشاره می­کند. از دیدگاه او، باورها فقط متعلق به فرد نیستند بلکه متعلق به کل بشریت هستند. باورها به صورت جمعی و در تعامل باورهای افراد جامعه با یکدیگر ساخته می­شوند و ماندگاری باورها از رهگذر تحقیق و بررسی آزادانه است. باورها موجب انسجام و به هم پیوستن افراد جامعه است و باورهای مشترک افراد یک جامعه، به مثابه نخ تسبیح، آنها را کنار همدیگر نگه می­دارد و حتی اعمال مشترکی را بین ایشان ایجاد و تقویت می­کند.

 

با این نگاه می­توان گفت که به عقیده کلیفورد، باورهای انسان در ارتباط مستقیم با افعال و رفتار او قرار دارد و در یک جمله، «باوری که روی رفتار فرد تاثیر نگذارد، اصلا باور محسوب نمی­شود». لذا می­توان گفت از منظر کلیفورد، اگر انسان به امری باور پیدا کند، آن باور حتما در قالب فعلِ متناسب با آن باور بروز خارجی پیدا خواهد کرد.

 

دیدگاه کلیفورد در زمینه رابطه باور و فعل، نظرگاهی قابل توجه است که توانست توجه معرفت­شناسان را به تاثیر ویژه باورها معطوف دارد. اما این دیدگاه، از جهاتی قابل نقد است که به برخی از آنها اشاره می­کنیم:

  1. به نظر می­رسد جایگاه باور در اندیشه کلیفورد، دچار یک افراط بیش از اندازه شده است. قطعیتی که در کلام کلیفورد وجود دارد و ادعا می­کند هر باور به صورت قعطی در افعال ما تاثیر خواهد داشت، به نظر خالی از مبالغه نیست و چه بسا باورهایی که تحت تاثیر عوامل مختلفی، نمود و بروز خارجی پیدا نکنند.
  2. نزاع عمده فیلسوفان درباره میزان نقش انگیزشی دو عامل باور و میل، آنها را به دو دسته درون­گرا و برون­گرا تقسیم کرده است. درون­گرایان باور را تنها عامل انگیزشی می­دانند و رابطه بین حکم و انگیزش را ضروری می­دانند. درون­گرایان حداکثری مثل سقراط، نه تنها معتقدند حکم عملی الزاما باعث برانگیختن فاعل می­شود؛ بلکه رابطه باور و عمل را نیز ضروری می­دانند؛ به این معنا که محال است فاعل نسبت به درستی الف علم داشته باشد؛ اما آن را انجام ندهد. در این رویکرد، رابطه باور و عمل ضروری است؛ اما برون­گرایان گرچه باور را برای برانگیختن فاعل ضروری می­دانند؛ اما آن را شرط کافی برای انگیزش نمی­دانند. باور به همراه میل، دو عنصر لازمند برای آنکه فاعل به سوی انجام فعل حرکت کند. ارسطو ، اسمیت، برینک از جمله فیلسوفان سنتی و معاصری هستند که هم باور و هم میل را شرط ضروری برای انجام فعل می­دانند؛ اما هیچ کدام از آنها رابطه این دو عنصر را با عمل الزامی نمی­دانند؛ به این معنا که چنین نیست فاعل به صرف اینکه به درستی الف علم داشته باشد و میل هم داشته باشد آن را انجام دهد، الزاما فعل را انجام دهد؛ بلکه فاعل به سوی فعل حرکت می­کند؛ اما با این­حال ممکن است به خاطر ضعف اراده موفق به انجام فعل نشود. حال اگر مراد از ضعف اراده، به معنای ارسطویی یا دیویدسنی، همان اکراسیا باشد، به این دلیل رخ می­دهد که فاعل به خاطر وجود میل­های جدید نمی­تواند حرکت خود را به سوی فعل ادامه دهد. در اینجا با آنکه هنوز باور به درستی فعل وجود دارد؛ ولی توان انگیزشی خود را از دست داده است به این دلیل که میل با آن همراه نیست(خزاعی،1393: 87-86).
  3. مثال­هایی که کلیفورد ارائه می­کند، مواردی است که بین باور و فعل رابطه قطعی و مستقیم وجود دارد و اینگونه مثال­زدن باعث می­شود به مخاطب القا شود که همه باورها از این دست هستند و تاثیر باور بر فعل، یک تاثیر قطعی است. این در حالی است که همه باورها از این دست نیستند و بعضی باورها با فعل رابطه قطعی ندارند چرا که مولفه­های مختلفی وجود دارند که روی فعل اثر می­گذارند. انگاره­ها، فراشناخت، طرح­واره­های زندگی، احساسات، عواطف، هیجانات و... نیز در کنار باور بر فعل تاثیر می­گذارند و لذا باور تنها عامل موثر بر فعل نیست. سایر مولفه­های موثر بر باور در اندیشه و یا حداقل در کلام کلیفورد مورد غفلت واقع شده است.
  4. از ظاهر کلمات کلیفورد برمی­آید که از دیدگاه کلیفورد، تاثیر باور بر فعل، یک تاثیر مستقیم است و باور به صورت مستقیم به فعل منجر می­شود. اما اگر گزاره­های مطرح­شده از سوی او را کنار هم قرار دهیم، می­توان روایت دیگری نیز از این ارتباط مطرح کرد:

کلیفورد علاوه بر اینکه، از تاثیر حتمی باور بر فعل(تاثیر مستقیم) سخن می­گوید، گزاره شبکه­ای بودنِ باورهای فرد و همچنین شبکه­ای بودنِ باورهای آحاد افراد جامعه را مطرح می­کند. از این گزاره می­توان برداشت کرد که تاثیر باور بر فعل به شیوه غیرمستقیمی نیز امکان­پذیر است با این توضیح که: باور الف بر باور ب اثر می­گذارد و باور ب به رفتار رهنمون می­شود. در این حالت، باور ب بطور مستقیم به رفتار منجر می گردد و باور الف بنحو غیرمستقیم به رفتار منتهی می شود. علاوه بر این دو نحوه ارتباط مستقیم و غیرمستقیم، نوع سومی را نیز می­توان مطرح کرد و آن اینکه، ما از باور منفرد یا از ترکیب و تاثیرِ باور الف و ب به فعل نمی­رسیم، بلکه این شبکه باورها از حیث شبکه­ای بودنِ آنهاست که به فعل منجر می­شود. به عبارتی یک باور منفرد یا ترکیب و تاثیر دو باور نیست که فعل را ایجاد می­کند، بلکه شبکه­ای از باورهای مختلف، به مثابه یک مغزافزار متمرکز عمل می­کند جهان­بینی اوست و از ترکیب باورهای مختلف و تاثیر و تاثر شبکه­ای آنها بر همدیگر، به فعل/افعال منجر می­شود.

  1. یکی از پیش­فرض­های کلیفورد آن است که باورهای ما تحت کنترل مستقیم ما هستند و ما می­توانیم هر طور که بخواهیم در آنها تصرف کنیم؛ در حقیقت یک نوع اراده­گرایی دستوری کلی مستقیم. عده فراوانی با این ایده او مخالفت کرده­اند و حتی باور را امری ارادی نمی­دانند. برای بررسی بهتر این اشکال باید ببینیم چند مرحله در فرایند باور وجود دارد. شاید بتوان این مراحل را سه تا دانست: 1. مقدماتی که برای رسین به باور لازم است؛ 2. عمل پذیرش باور؛ 3. خود باور. خود باور که ارادی نیست زیرا اصلا عمل نیست بلکه حاصل عمل است. مقدمات هم اغلب اختیاری هستند و فرد می­تواند با گوش­کردن، یادگرفتن، دیدن، پژوهش و.... مقدمات باور را فراهم کند. حتی در مواردی که علم قطعی داریم، می­توانیم با مرور دوباره مقدمات در آن تشکیک کنیم. درباره پذیرش هم باید گفت تا حد زیادی غیرارادی است و هرگاه مقدمات منتج به نتیجه­ای فراهم شود، دیگر نمی­توان گفت من قبول ندارم. به نظر دکارت و لاک هم اراده در اینجا دخیل نیست و محل دخالت آن در مراحل قبل است(جوادپور،1390: 81-80).
  2. یکی ازمهم­ترین چالش­هایی که دیدگاه کلیفورد با آن رو به روست، فراموش کردن جهان­بینی هر فرد است. شاید اطلاق کلمه جهان­بینی بتواند به خوبی این مساله را روشن سازد که هر فردی با همه احساس­ها، انگیزه­ها، خلق­ها و حتی عوامل اجتماعی، فرهنگی و عقیدتی ویژه­ای زندگی می­کند و همه این عوامل به نحوی او را به عنوان یک موجود شکل داده­اند. لذا وقتی برای انتخاب و نحوه گزینش چنین آدمی ملاک­هایی در نظر گرفته می­شود، قطعا می­بایست از نقش مجموع این عوامل در پی­ریزی بنیان­های معرفتی­اش غافل نبود(پورحسن؛پندجو،1396: 62).
  3. یکی از مهم­ترین اشکال­ها به کلیفورد و به طور کلی قرینه­گرایان افراطی این است که فقط بر بعد عقلانی و معرفتی انسان توجه می­کنند و سایر ابعاد و جنبه­های انسانی اعم از ساحت­های مختلف خود انسان و تاثیرهای اجتماعی بر او را نادیده می­انگارند. بعضی از ابعادی که می­توانند بر فرایند باور و سیستم فکری انسان موثر باشند عبارتند از:

یک. جنبه­های عاطفی و احساسی انسان.

دو. برداشت­های نخستین مانند انتظارات، انگیزه­ها و خلق­ها، در برداشت­های ثانوی و داوری­های ما دخیل هستند. این عوامل به صورت غیر ارادی تاثیر می­گذارند.

سه. عوامل اجتماعی هم بر معرفت تاثیر می­نهند. یکی از بحث­های جدید علمی «جامعه شناسی معرفت»[8] است که جامعه­شناسان به دنبال کشف ارتباط میان پدیدارهای اجتماعی هستند که در یک طرف آن، معرفت و در طرف دیگر، شرایط اجتماعی قرار دارند. در حقیقت، جامعه­شناسی معرفت، عوامل غیرمعرفتی اجتماعی را که در شکل­گیری و بسط معرفت موثرند، ارزیابی علمی می­کند.

چهار. تاثیر گناه بر معرفت، یکی از مباحثی می­باشد که مغفول مانده است. پژوهشگران فراوانی تحت تاثیر جمله پولس که «ما گناهکاران، حقیقت را سرکوب می­کنیم» به بررسی تاثیر گناه انسان بر معرفت او پرداخته­اند(جوادپور،1390: 76-75).

  1. از نوآوری­های قابل توجه کلیفورد، توجه به حیثیت اجتماعی باورها است. او نه تنها باورهای هر فرد، بلکه باورهای آحاد جامعه را شبکه­ای می­داند. باور هر فرد، فقط باور او و حریم خصوصی او نیست. باور او اگر در سطح جامعه به صراحت ابراز شود، از طریق شناختی روی باور سایر افراد جامعه تاثیر می­گذارد. اگر به زبان هم ابراز نشود، از دیدگاه کلیفورد، بلافاصله یا در آینده در اعمال او تجلی پیدا می­کند و روی جامعه و دیگران موثر واقع می­شود.

می­بینیم که با این دیدگاه، باور فرد حریم خصوصی او نیست بلکه امتداد اجتماعی دارد. اکنون این پرسش مطرح است که آیا چنین دیدگاهی نمی­تواند مبانی فلسفی و معرفت­شناختیِ تفتیش عقاید را فراهم کند؟ آیا این دیدگاه مجوز هتک حریم خصوصی افراد نیست؟ اینها پرسش­هایی است که کلیفورد بدان نپرداخته است و می­تواند دستمایه پژوهش مستقلی باشد.

 

[1]. William Kingdon Clifford

[2]. The ethics of belief

[3]. assent

[4]. warrant

[5]. warranted

. [6]Keith Lehrer.

[7]. مراد، قاعده طلایی اخلاق باور یعنی خطا بودنِ باور بدون کسب قرائن و شواهد کافی است.

[8]. Sociology of Knowledge

  • Clifford, William Kingdon, Lectures and Essays, vol 2, ed. Leslie Stephen and Frederick Pollock, New York, The Macmillan Company, 1901.
  • Lehrer, The Theory of Knowledge, Colorado, West view Press Inc, 1990.
  • پورحسن، قاسم و پندجو، افسانه،(1396). «اخلاق باور کلیفورد و دلیل­گرایی افراطی حداکثری». مجله پژوهش­نامه متون و برنامه­های علوم انسانی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سال 17، شماره 5(آذر و دی 1396)، صص 73-51.
  • خزاعی؛ زهرا،(1393). «باور دینی، انگیزش و التزام اخلاقی»، مجله الهیات تطبیقی، سال پنجم، شماره دوازدهم، صص98-85.
  • جوادپور، غلامحسین،(1390). «اخلاق باور، رهیافتی به پیوند اخلاق و معرفت­شناسی»، فصلنامه پژوهشی پژوهش­نامه اخلاق، سال چهارم، شماره 11(بهار)، صص 84-55.
  • زگزبسکی، لیندا.(1400). معرفت­شناسی، ترجمه کاوه بهبهانی. تهران:نشر نی، چاپ پنجم.
  • شمس، منصور.(1392). آشنایی با معرفت­شناسی، تهران:طرح نو، چاپ سوم.
  • عبداللهی، مهدی و حسین­زاده یزدی، محمد، (1392). «نقد و بررسی تحلیل معرفت از منظر کیث لرر»، معرفت فلسفی، سال دهم، شماره سوم، (بهار)، صص 54-31.
  • یزدانی، عباس، (1387). «بررسی و نقد دیدگاه کلیفورد و جیمز درباره عقلانیت باورهای دینی»، قبسات، سال سیزدهم(پاییز)، صص136-119.