نوع مقاله : مقاله پژوهشی
کلیدواژهها
موضوعات
عنوان مقاله English
نویسندگان English
The relationship between belief and action is one of the important issues in epistemology. Clifford separates belief from action following upon it, and considers the relationship between belief and action to be a decisive relationship. He considers beliefs as a network that each person's beliefs affect his other beliefs as well as the beliefs of other members of the society. Also, Clifford talks about the individual and social effects of belief, and all these indicate that, from his point of view, beliefs have a decisive effect on actions. For this effect, three hypotheses of direct and indirect effect and the effect of the network of beliefs on the act can be proposed. Clifford's point of view can be criticized along with his strong points, and one of them is that he has an extreme and definitive view on the effect of belief on action, and this is despite the fact that there are examples of violations in our lived experience. He does not answer the problems raised by externalism about the role of desire along with belief. He believes in command direct Voluntaryism and this point of view has been damaged and criticized a lot. Also, he has not paid attention to other factors affecting belief, such as affections, emotions, feelings, schemas, metacognition, and images, and he does not consider a role for the influence of a person's worldview on beliefs and weakness of will.
کلیدواژهها English
بیان مسئله
رابطه باور و فعل یکی از مسائل مهم در معرفتشناسی است و پرسشهای بنیادینی در این زمینه وجود دارد. برخی از این پرسشها از این قرار هستند: آیا باور مقدمهی لازم فعل است؟ به عبارتی آیا اگر انسان به امری باور پیدا کند، آن باور حتما در قالب فعلِ متناسب با آن باور بروز خارجی پیدا خواهد کرد؟ پاسخ به این قبیل پرسشها میتواند نقش زیربنایی در رشتههای مختلف از قبیل معرفتشناسی، علوم تربیتی، نفسشناسی، انسانشناسی، تعلیم و تربیت و حتی سازماندهیهای اجتماعی داشته باشد. به عنوان مثال، اگر نقش و سهم باور در رفتار و فعل آدمی معین گردد، مشخص خواهد شد که آیا برای سوقدادنِ رفتار افراد جامعه به سمت اعمال شایسته و اخلاقی، نقش اصلی بر عهده باورها است یا تاثیر احساسها، عواطف و هیجانها بیشتر است؟ آیا اگر عقاید و بینش افراد را اصلاح کردیم، مطمئن خواهیم بود که رفتارهای آنها نیز اصلاح خواهد شد؟ پس در این صورت چرا برخی پزشکان با اینکه باورِ یقینی دارند که سیگار برای سلامتی مضر است، همچنان سیگار میکشند؟ یا به عنوان مثالی دیگر، اگر ما در فرایندهای تعلیم و تربیت خود، صرفا روی تعمیق اعتقادات و بینشهای افراد تمرکز کنیم، آیا موفق به تربیت دینیِ دانشآموزان خواهیم شد؟ اگر پاسخ به این پرسش مثبت است، پس چرا بسیاری از دانشآموزانی که براهین اثبات خدا و برخی گزارههای دینی را به نحو مطلوبی تقریر و تشریح میکنند، لزوما رفتار دینی ندارند؟ آیا این تناقضها، در نتیجهی تلقی اشتباه ما در باور نامیدنِ این مثالها است و یا اشتباه در تلقی ما از رابطه ادعایی بین باور و فعل است؟ اگر پاسخ، اولی است که باید تعریف باور را دقیقتر کنیم تا وضوح و تمایز دقیقتری پیدا کند و اگر پاسخ، دومی است که باید این رابطه را به نحو دقیقتری تبیین کنیم. مقاله حاضر درصدد است از بین گستره متنوع این پرسشها، به یک پرسش مبنایی از منظر ویلیام کینگدام کلیفورد[1] (1845-1879) پاسخ دهد و آن اینکه از منظر کلیفورد رابطه بین باور و فعل چه نوع رابطهای است؟ آیا کلیفورد رابطه بین باور و فعل را قطعی و حتمی میداند؟ چه دلایل و الزاماتی در آثار کلیفورد برای ادعای او فراهم شده است؟ آیا باور از دیدگاه او یک مسئله فردی است یا گستره اجتماعی نیز دارد؟
این دایره محدود را برای پرسش پژوهش خود انتخاب کردهایم چرا که سایر پرسشها نیازمند مجالی گستردهتر هستند که بخشی توسط سایرین بررسی شده و برخی نیازمند تامل پژوهشگران معرفتشناسی است. دلیل انتخاب این فیلسوف، طرح اندیشه «اخلاق باور»[2] از سوی اوست که مورد توجه اندیشمندان و فیلسوفان قرار گرفت و در معرفتشناسی نیز تاثیری عمیق گذاشت. این نظریه به ویژه بر سرِ منازعهای که بین کلیفورد و ویلیام جیمز بر سر اخلاق باور و جایگاه باور شکل گرفته است، شهرت پیدا کرده است و شرح آن در مقالات مختلفی که بدین منظور تدوین شده است، قابل دستیابی است.
چیستی «باور» و «معرفت»
واژه فارسی «باور» در برابر واژه انگلیسی «belief» و نیز فعل «باور کردن/داشتن» در برابر «to believe» به کار میرود. در فرهنگهای عمومی انگلیسی واژه «belief» معنایی کلی دارد و تقریبا عبارت است از «اطمینان از راست بودن و واقعیت داشتن یک چیز». در فرهنگها و واژهنامههای تخصصیِ فلسفه معنای این واژه محدودتر و البته منضبطتر است. قدیس آگوستین هم در قرن پنجم، باورداشتن را چنین تعریف میکرد که باورداشتن یعنی فکر کردن همراه با تصدیق[3].
باور از آنجا مورد توجه دقیقتر معرفتشناسان قرار گرفت که در تعریف رایج از معرفت قرار گرفت. رایجترین تعریفی که از «معرفت» وجود دارد، تعریف آن به «باورِ صادق موجه» است. در این تلقی، لازمه دانستنِ چیزی باورداشتن آن است، اما چنین نیست که هر باوری در دایره دانستههای ما باشد. لذا ابژه معرفت، محدود به دایره امور صادق است. دلیل معرفتشناسان برای گنجاندن شرط باور در ضابطه معرفت این است که اگر شناسنده، گزاره p را باور نداشته باشد، در واقع شناسنده ارتباطی از نوع شناختی با گزاره p ندارد. بنابراین اولا ضرورت دارد شناسنده با گزاره p (به عنوان متعلق معرفت) به گونهای ارتباط داشته باشد؛ ثانیا تنها اگر شناسنده گزاره p را باور داشته باشد، این ارتباط حاصل میشود(شمس،1392: 85). لذا عنصر اصلی در باور، ارتباطی است که بین فاعل شناسا و متعلق باور برقرار میشود و این رابطهی معرفتی است که باور را از سایر گرایشها و حالات ذهنی همچون برگزیدن و تصمیمگرفتن و... متمایز میکند. لذا شاید ویژگی اصلی معرفت این باشد که معرفت حالتی است که ما را در یک رویارویی شناختی با واقعیت قرار میدهد(زگزبسکی،1400: 14).
ارائه تعریفی جامع و همهپذیر برای معرفت کار بسیار دشواری است و در دهههای معاصر، تعریف رایج معرفت به صورت گستردهای مورد نقد و تخریب قرار گرفته است. البته بخش قابل توجهی از این تعاریف، الگوی مشترکی داشتهاند که به تعبیر زگزبسکی عبارت است از: معرفت، باور صادق است+x و x راه خوبی است برای باورداشتن(زگزبسکی،1400: 186-180).
زگزبسکی معتقد است گنجاندن هر چیزی به جای x در تعریف معرفت(همچون توجیه، اعتمادپذیری، کارکرد شایسته، باوجدان بودن، فضیلت فکری یا هر چیز دیگری)، این تعریف را در برابر معضل گتیه آسیبپذیر خواهد کرد چون این معضل از رابطه میان x و حقیقت(صدق) برمیخیزد و هر تعریفی که طبق آن باوری بتواند کاذب و در آنِ واحد واجد مولفه x باشد با معضل گتیه دست به گریبان خواهد بود. لذا گاهی معرفتشناسان برای سهولتِ کار، مولفه مجهولِ معرفت(x) را جواز[4] مینامند و معرفت را باور مُجازِ(جوازدارِ)[5] صادق تعریف میکنند. این راه حل میخواهد این قید را به تعریف اضافه کند که هیچ باور کاذبی در مجموعه دلایل و شواهدی که در اختیار سوژه است وجود نداشته باشد اما این اقدام نیز برای گریختن از چنگ معضل گتیه کافی نیست(زگزبسکی،1400: 198-196). او میگوید اگر صدق از مولفههای خودِ جواز باشد، آن وقت جواز مستلزم صدق است بی آنکه لازمه جوازدار بودن یک باور، نوعی خطاناپذیریگراییِ بیش از حد سفت و سخت و ناپذیرفتنی باشد. لذا زگزبسکی از رهگذر حل معضل گتیه به این نتیجه میرسد که ما نباید معرفت را مرکب از باور صادق به اضافه مولفه مستقل دیگری بدانیم. کنار هم نهادنِ اجزای معرفت بیشتر شبیه درهمآمیختن اجزای کیک است تا درهمآمیختن اجزای سالاد. برای پختن کیک پیش از آن که آرد بیفزاییم باید آنقدر کره و شکر را با هم همبزنیم تا یکدست شوند. نتیجه اینکه، دانستن محصول عامل(داننده) نیست، بلکه یکی از ویژگیهای اوست. دانستن یک کنش فکری است که از عامل خود ارزش معرفتی کسب میکند درست همانطور که اعمال علنی از عامل خود ارزش اخلاقی کسب میکنند. در عملِ دانستن، عامل به سبب ویژگیهایِ فضیلتمندانهی فعالیتِ باورسازِ خود(به ویژه انگیزههایی که عمل از آنها برمیخیزد) به حقیقت(صدق) میرسد(زگزبسکی،1400: 258).
البته برخی معرفتشناسان نیز وجود دارند که شرط باور را از تعریف معرفت کنار میزنند و یا آن را کمرنگ میکنند. یکی از تعریفهای معاصرِ معرفت، تعریف چهارجزئی است که توسط کیث لرر[6] که از سرشناسترین مدافعان انسجامگروى در توجیه است، ارائه شده است.
لرر بر این اعتقاد است که باید «پذیرش» را به جای شرط باور قرار دهیم و آنچه شرط دوم شناخت است، پذیرش است نه باور، یعنی اگر S به گزاره p شناخت دارد، در این صورت S گزاره p را میپذیرد. به گفته او، برای اینکه فرد نسبت به صدق چیزی شناخت داشته باشد، لازم نیست یک احساس قوی نسبت به صدق آن داشته باشد. آنچه لازم است، پذیرش از نوع مناسب، یعنی پذیرش با هدف کسب حقیقت و اجتناب از خطا درباره امر مورد پذیرش است. این پذیرش نوع خاصی از باور، یعنی «پذیرش معطوف به صدق» است(Lehrer,1990:26)
در کنار نقدهایی که میتوان به دیدگاه لرر وارد کرد، این مزیت نیز برای آن مطرح است که میتواند خلا بین باور و فعل را پر کند؛ چرا که بعضا باور وجود دارد اما فعل ناشی از آن باور محقق نمیشود. پاسخ لرر این است که در چنین مواقعی، باور وجود دارد ولی پذیرش وجود ندارد و لذا فعل ناشی از باور محقق نمیشود.
آنچه که در موضوع پژوهش ما حائز اهمیتِ کلیدی است، توجه به این نکته است که ارتباط بین فاعل شناسا و متعلق باور، از چه جنسی است؟ آیا باور سبب ایجاد یک فعل میگردد؟ در ادامه تلاش خواهیم کرد تا به این پرسش از دیدگاه کلیفورد پاسخ دهیم.
اکنون در وهله نخست، به بررسی تفکیک باور از فعل ناشی از آن در اندیشه کلیفورد میپردازیم:
تفکیک «باور» از «فعل ناشی از باور»
رابطه باور و فعل در اندیشه کلیفورد به صورت جدی مطرح و تبیین شده است. یکی از مفاهیمی که کلیفورد در رساله اخلاق باور مطرح میکند، تفکیکی است که او بین باور و فعل ناشی از باور(The action following upon it) قائل شده است. برای درک منظور او نیازمند یک بحث مقدمهای درباره رساله اخلاق باور هستیم. او رساله خود را با مثال صاحب کشتیِ مهاجرتی آغاز میکند. در این مثال، میخوانیم:
صاحبِ یک کشتی، در شُرُف اعزام کشتیِ مهاجرتی به دریا بود. او میدانست که کشتی قدیمی است، و از ابتدا خیلی خوب ساخته نشده است، دریاها و خشکیهای زیادی را دیده است و غالبا نیازمند تعمیر بوده است. تردیدهایی به ذهنش خطور کرد که احتمالا کشتی دیگر مناسب دریانوردی نیست. این تردیدها ذهن او را درگیر کرد و او را ناخرسند ساخت؛ او به این فکر افتاد که شاید بایستی به طور کامل کشتی را بازسازی و تعمیر اساسی کند، حتی اگر این کار خرج زیادی را به او تحمیل کند. با این وجود، او قبل از حرکتِ کشتی موفق شد بر این افکار مالیخولیایی غلبه کند. او با خودش گفت کشتی، بسیاری از سفرهای دریایی را به سلامت انجام داده است و در معرض طوفانهای متعددی قرار گرفته است و لذا این گمان که از این سفر سالم برنخواهد گشت، بیخود و بیاساس است. او به مشیت خداوند توکل کرد چرا که میگفت بعید است خداوند حافظ و پشتیبان این خانوادههای غمگین که سرزمین پدریشان را برای جستجوی روزگاری بهتر در سرزمینی دیگر ترک میکنند، نباشد. او باید همه سوءظنها درباره صداقت سازندگان و پیمانکاران کشتی را از ذهنش بیرون میانداخت. لذا عقیدهای قلبی و تسلیبخش به دست آورد که کشتی، کاملا سالم و مناسب دریانوردی است و لذا با قلبی روشن و آرزوهایی خیرخواهانه برای موفقیت مهاجران در خانه جدیدشان در غربت، عزیمت کشتی را به نظاره نشست و پس از غرق شدن کشتی در وسط اقیانوس، خسارت بیمه را بی آنکه چیزی بگوید دریافت کرد.
ما درباره او چه باید بگوییم؟ او حقیقتا در مرگ آن افراد مقصر بوده است. درست است که او خالصانه به سلامت کشتی باور داشت؛ اما خلوص عقیده، کمک عاقلانهای به او در این باور نمیکند، زیرا او حق نداشت با اتکای به شواهدی که در دست داشت، به باور برسد. او باور خود را از طریق یک بررسی صبورانه، به صورت صحیح به دست نیاورد بلکه از طریق خفهکردنِ تردیدهایش به این باور رسید. و اگرچه در پایان، از احساس اطمینانی برخوردار بود که نمیتوانسته به طریقه دیگری بیندیشد، اما از آنجایی که او همچنان آگاهانه و با کمال میل در این چارچوب ذهنی عمل کرده است، لذا باید در برابر باور خود پاسخگو باشد (Clifford,1901:163-164).
کلیفورد معتقد است صاحب کشتی، این باور را بر اساس شواهد و دلایل کافی به دست نیاورده بود و لذا در مرگ مسافران مقصر است. او اخلاق باور را رعایت نکرده است. او در ادامه مباحثش، مثال را تغییر میدهد و این پرسش را مطرح میکند که اگر کشتی سالم بازمیگشت، آیا در این صورت چیزی از گناهِ صاحب کشتی کاسته میشد؟ پاسخ کلیفورد منفی است چون به نظر او، در اخلاق باور، فرایند کسب باور موضوعیت دارد نه نتیجه نهایی. لذا چون صاحب کشتی برای باور خود دلایل و شواهد کافی به دست نیاورده بود، قطعا به لحاظ اخلاقی پاسخگو است و مسئولیت دارد، اگر چه به لحاظ حقوقی در هیچ دادگاهی محکوم نشود. او مینویسد:
صاحب کشتی نمیتواند تبرئه شود، بلکه فقط گناهش کشف نشده است. پرسش از درست و غلط بودن، باید درباره منشا و سرچشمه باور او پرسیده شود، نه محتوا و مضمون آن؛ باید پرسیده شود که او چگونه آن باور را به دست آورد نه اینکه به چه چیزی باور داشت(Clifford,1901:165).
کلیفورد پس از مثال کشتی، مثال مشابه دیگری را درباره اهالی یک جزیره ذکر میکند(Clifford,1901:165-167) و در این مثالها، به دست آوردن باور بدون دلایل و شواهد کافی را مورد مذمت قرار میدهد و لذا اخلاق باورِ کلیفورد مدعی است «همیشه، هرجا و در مورد همه کس، رسیدن به باوری بر اساس شواهد ناکافی، غلط است»(Clifford,1901:175).
کلیفورد یک پرسش دیگر را نیز مطرح کرده و پاسخ میدهد و آن اینکه، ممکن است مطرح شود که در این مثالها، این خودِ باور نیست که غلط تلقی شده است بلکه آنچه غلط تلقی شده است، فعل ناشی از باور بوده است. مالک کشتی میتواند بگوید من کاملا اطمینان دارم که کشتی سالم است، اما پیش از آنکه زندگی عدهای زیاد از مردم را به این کشتی بسپارم، همچنان احساس وظیفه میکنم تا سلامتی کشتی را بررسی کنم. لذا کلیفورد این تفکیک را درست و ضروری میداند(Clifford,1901:167-168) و میگوید:
حتی وقتی که باور یک فرد، آنچنان ثابت و قطعی است که نمیتواند به جز آن بیندیشد، اما او همچنان درباره فعل ناشی از این باور حق انتخاب دارد و لذا نمیتواند از وظیفه تحقیق درباره زمینهها و منشاهای باورش سر باز بزند. باور، یک چیز است و فعل ناشی از باور، یک چیز دیگر. شما ممکن است باوری داشته باشید که به زعم خود نمیتوانید باوری غیر از آن باور داشته باشید. این جبر ممکن است درباره باور، صدق کند اما درباره فعل ناشی از باور اینگونه نیست، چون شما در انجام یا ترک افعال، همچنان مخیّر هستید و میتوانید آن را انجام دهید یا ترک کنید. پس نمیتوانید از وظیفه تحقیق درباره منشا باور شانه خالی کنید. پس باور یک چیز است و فعل ناشی از باور یک چیز دیگر و این دو، لازمِ ذاتی یکدیگر نیستند. لذا میتوان آنها را از هم تفکیک کرد و قبل از آنکه یک باور، منتج به فعلی شود، میتوان در آن باور تامل کرد و آن کار را انجام نداد(Clifford,1901:167-168).
در این عبارات، کلیفورد دو دلیل برای تفکیک باور از فعل ناشی از باور ذکر کرد؛ یکی اینکه ما گرچه در باورهای جزمی خود نمیتوانیم باوری غیر از آن باور را تصور کنیم اما در فعل ناشی از باور اینگونه نیست و میتوانیم به خلاف اقتضای آن عمل کنیم پس باور از فعل ناشی از باور قابل تفکیک است. ثانیا این تفکیک به ما کمک میکند تا بتوانیم قواعدی را برای پیشگیری از افعال نادرست تعیین کنیم. اگر چنین تفکیکی وجود نمیداشت، نمیتوانستیم برای افرادی که توانایی کنترل احساسات و عواطف خود را ندارند قاعدهگذاری کنیم.
اما کلیفورد گرچه در وهله نخست، دیدگاه تفکیک باور از فعل ناشی از باور را درست و ضروری قلمداد میکند اما همچنان تاکید میکند که:
اگرچه این دیدگاه ضروری است اما کافی نیست و حکم پیشین ما(یعنی لزوم بررسی صبورانه و دقیق) بایستی بدان ضمیمه شود. زیرا ممکن نیست بتوانیم باور را از فعل ناشی از آن جدا کنیم ولی فقط یکی از آن دو حکم -که هیچ یک به تنهایی کافی نیست- را بپذیریم. کسی که باوری دارد، در حقیقت به دنبال فعل ناشی از آن باور نیز بوده است و بدان شوق داشته است و پیشاپیش آن فعل را در قلب و وجود خود انجام داده است. اما از دیگر سو، همچنان میتوان برخلاف تلازم بین باور و افعال ناشی از باور عمل کرد و با تحقیق و بررسی، جلوی عواقب ناشی از آن را گرفت. پس با اصلاح سرچشمه و منشا فعل میتوان افعال را نیز اصلاح کرد(همان).
او معتقد است وقتی در هنگامه انتخاب بین دو گزینه قرار داریم، پیشداوریها و باور و تمایل ما به یک سمتِ این گزینش، موجب خواهد شد تا نتوانیم گزینشی بیطرفانه داشته باشیم اما وقتی در شک و تردید و بیطرفیِ واقعی قرار داشته باشیم، میتوانیم با بررسی دقیقترِ شواهد و قرائنِ هر دو سو، داوری و انتخاب عادلانهتری داشته باشیم. پس اگر میخواهیم به وظیفهی ضروری عمل کنیم، بایستی قاعده قبلی را بدان ضمیمه کنیم تا مبادا بدون تحقیق و بررسی و از سرِ پیشداوری و تمایل به یک سوی مسئله، انتخابی غلط داشته باشیم.
پس بنا به نظر کلیفورد، تفکیک باور از فعل ناشی از باور یک تفکیک صحیح و پذیرفتنی است اما مجوزی برای ترک وظیفه تحقیق و بررسی و کسب شواهد کافی نیست، بلکه ضرورتی انکارناپذیر دارد تا بتوانیم در این مسیر، از پیشداوریها و پیشفرضهای ذهنی بگریزیم یا به تعبیر پدیدارشناسان، آن را داخل دو کمانک(پرانتز) قرار دهیم و وظیفه تحقیق و بررسی خود را به نحو احسن انجام دهیم. از دیدگاه او، داشتنِ باور، تلاش برای تحققِ فعلِ ناشی از باور را نیز در خود دارد و چنین فردی شوق تحقق آن فعل را در درون خود داشته است. باور بدون شوق به تحقق فعل ناشی از آن باور معنا ندارد اما این تلازم بدین معنی نیست که او یک فاعلِ مجبور است و فقط به مقتضای آن باور عمل خواهد کرد، بلکه همچنان میتوان برخلاف تلازم بین باور و افعال ناشی از باور عمل کرد و طریقه چنین کاری، اصلاح منشا، یعنی اصلاح باور است. به عبارتی، کلیفورد اخلاق باور را به عنوان راه حلی مطرح میکند که باعث میشود ما بتوانیم علاوه بر اصلاح باورها، خطای خود در حیطه عمل را نیز کاهش دهیم. اخلاق باور به زعم کلیفورد سبب میشود ما دلایل و قرائن و شواهد کافی برای باور خود به دست آوریم و تا چنین شواهدی موجود نباشند، باورمند نشویم. پس فعل متعاقب باور ما نیز از این طریق اصلاح خواهد شد.
پس تا اینجا دانستیم که از منظر کلیفورد:
این فراز از سخنان کلیفورد نیازمند توضیحی تبیینی است و آن اینکه دو حالت را باید از هم تفکیک کنیم:
حالت نخست این است که ما یک فعل به نام «الف» داریم و یک فعل مرتبط با باور «الف». فعل ناشی از باور الف یعنی فعلی که با باور الف مرتبط است و از آن ناشی شده است.
حالت دوم این است که ما باور الف را داشته باشیم اما فعل دیگری مثلا فعل ب از ما سر بزند.
چنین به نظر میرسد که در حالت اول، سخن کلیفورد مبنی بر اینکه باور الف و فعل ناشی از آن لازم ذاتی یکدیگر نیستند، سخن صحیحی نباشد. مثلا فردی باور دارد که «خوردن داروی مسکّن باعث میشود سردرد او مرتفع شود» لذا او قرص مسکّن استفاده میکند. خوردن قرص، فعل ناشی از باور اوست و این دو لازم ذاتی یکدیگر هستند. اگر او چنین باوری نمیداشت، قرص مسکّن استفاده نمیکرد.
اما اگر این فرد علیرغم داشتن این باور، از خوردن قرص اجتناب کند و با استفاده از اختیار خود فعل ناشی از باورش را انجام ندهد، و به جای مصرف قرص مثلا بخوابد تا از این طریق سردرد خود را مرتفع کند، در این صورت قعل او(خوابیدن) ناشی از باور او(تاثیر قرص مسکن بر درمان سردرد) نیست. بلکه او فعل دیگری را انجام داده است که ربطی به باور الف ندارد و ممکن است ناشی از باور ب باشد که میگوید «خوابیدن و استراحت موجب درمان سردرد میشود». پرواضح است که در اینجا، فعل ب(خوابیدن) ناشی از باور الف(درمان سردرد با مصرف قرص مسکن) نیست و این دو لازمه ذاتی یکدیگر نیستند.
آنچه کلیفورد در این متن ادعا میکند این است که فعل ب(خوابیدن)، لازمه ذاتی باور الف(درمان سردرد با مصرف قرص مسکّن) نیست. لذا به نظر میرسد یا کلیفورد در اینجا دچار خطای در تحلیل و یا کژتابی در بیان شده است چرا که محل مقایسه، رابطه باور الف با فعل ناشی از باور الف است نه بررسی تلازم ذاتی فعل الف با فعل ب. این مشکل چه ناشی از کژتابی کلام باشد و چه ناشی از خطای تحلیل، نیازمند دقت و توجه ویژه است. میتوان باور را از فعل ناشی از باور تفکیک کرد و میتوان بر خلاف باور الف که اقتضای فعل ناشی از باور الف را دارد، بر اساس اختیار، فعل دیگری مثلا فعل ب را انجام داد اما آنچه در این صورت اتفاق افتاده است، انجام فعل ب ناشی از باور ب بوده است نه انجام فعل ب ناشی از باور الف. پس تفکیک باور الف از فعل الف و فعل ب یک تفکیک درست است اما این نکته که باور الف و فعل ناشی از باور الف لازم ذاتی یکدیگر نیستند، حرف درستی نیست. لذا شاید مراد کلیفورد این بوده است که باور از فعل ناشی از باور تفکیک میشود و این طور نیست که اگر فرد باور الف داشت حتما فعل ناشی از آن باور را مرتکب شود.
رابطه باور و فعل
تا اینجا تفکیک باور از فعل ناشی از باور مطرح شد و اکنون به صورت دقیقتر به این پرسش پاسخ خواهیم داد که آیا از دیدگاه کلیفورد، باورها منجر به افعال میشوند؟ آیا حیطهی شناختی انسان با حیطه رفتار و اعمال او در ارتباط است؟ پاسخ کلیفورد به این پرسش، مثبت است. آنچه در ادامه میآید قرائن و دلایلی از اندیشه کلیفورد است که موید اعتقاد او به تاثیر باورها بر افعال آدمی است.
کلیفورد نه تنها تفکیک باور از فعل ناشی از باور را پذیرفت، بلکه به صورت ضمنی از تاثیر باور بر فعل نیز سخن گفت. لذا در ادامه به صراحت مینویسد:
باوری که تاثیری روی افعالِ فردِ باورمند نداشته باشد، اصلا باور نیست. کسی که صادقانه باور دارد، آن باور او را به یک فعل برمیانگیزاند و در واقع وی به دنبال فعل بوده و بدان شوق داشته است، و پیشاپیش آن فعل را در قلب خود مرتکب شده است. پس باورهای ما برانگیزاننده افعال ما هستند و این طور نیست که صرفا در باطن و درون ما محصور و منفعل شوند(Clifford,1901:168).
شاید از همین رو است که کلیفورد اخلاق باور را مطرح میکند و روی فرایند کسب باورِ صحیح تاکید میکند تا از این طریق، بر افعال انسان نیز تاثیر بگذارد. اکنون شواهد و دلایل این مدعا را در کلام کلیفورد بررسی میکنیم:
از دیدگاه کلیفورد، بیمبالاتی در کسب باور به رفتارهای سوء منجر خواهد شد و لذا ما در قبال باورهایمان مسئولیت اخلاقی داریم. اما شاید این پرسش به ذهن بیاید که بسیاری از باورهای ما، مابازاء رفتاری ندارند، پس این ادعا که «باوری که تاثیری روی افعالِ فردِ باورمند نداشته باشد، اصلا باور نیست» یک ادعای تام نیست. اما کلیفورد مدعی است که باورهای انسان، همگی در رفتارهای آدمی تاثیرگذار خواهد بود و «اگر یک باور بلافاصله در عمل ظاهر نشود، برای هدایت و راهبری آینده ذخیره خواهد شد»(Clifford,1901:168). به عبارتی باورها در گنجینه ذهن و نفس ما ذخیره میشوند و بلافاصله و یا در آینده روی رفتار ما تاثیر گذاشته و در قالب رفتار، ظهور و بروز خواهند یافت. با این تلقی، ما باوری نداریم که در رفتار ما تاثیرگذار نباشد و در قالب یک عمل یا اعمال متعدد نمود و بروز خارجی نداشته باشد. لذا این تاثیر از منظر کلیفورد یک تاثیر قطعی و حتمی است هر چند که زمان اثرگذاری ممکن است متفاوت باشد. یک باور بلافاصله در رفتار آدمی تجلی پیدا میکند و باوری دیگری در اعماق جان نشسته و در برههای در آینده تجلی خارجی پیدا میکند.
یکی دیگر از دلایل و قرائنی که در اندیشه کلیفورد میتواند به عنوان مبنای اعتقاد او به رابطه فعال بین باور و عمل محسوب شود، دیدگاه او درباره شبکهای بودن باورها است. از منظر او، رابطه بین باور و عمل سبب میشود وظیفه ما در بررسی و تحقیق درباره باورها سنگینتر شود. کلیفورد معتقد بود حتی باورهای به ظاهر غیر مهم یا خصوصی نیز باید تنها بر اساس بررسیِ دقیقِ دلایل پذیرفته یا رد شوند. استدلال او این بود که اگر ما باورهای به ظاهر غیر مهم یا خصوصی را بدون بررسی دقیقِ دلایل بپذیریم، چه بسا خوشباوری مضاعف را به نسل بعدی منتقل کنیم که میتواند پیامدهای فاجعهآمیزی داشته باشند. از آنجایی که انسان باید از چنین تخطّیهایی اجتناب کند، باید همه باورهایش را در محکمه عقل به امتحان گذارد(یزدانی،1387:123).
از این رو، به عقیده کلیفورد، باوری که روی رفتار فرد تاثیر نگذارد، اصلا باور محسوب نمیشود و حتی اگر یک باور همان لحظه در اعمال فرد ظاهر نشود، در ذهن و نفس آدمی ذخیره میشود و در آینده تاثیر خود را خواهد گذاشت. اما این تاثیر به چه نحوی است؟ کلیفورد در این زمینه، گزارهی شبکهای بودن باورها را مطرح میکند. هر باوری که آدمی به دست میآورد در نفس و ذهن ذخیره میشود و مجموع باورهای هر فرد، یک گنجینه پر تعداد از باورهایی است که به دست آورده است.
کلیفورد معتقد است حتی آن باوری که به ظاهر در رفتار فرد نمود پیدا نکرده است، بخشی از توده متراکم باورهایی را میسازد که حلقه اتصال بین احساسها و افعال در سرتاسر زندگی ما میباشد. این باورها آنقدر متشکل و به هم پیوسته با یکدیگر هستند که هیچ جزئی از آن نمیتواند مجزّای از سایرین باشد بلکه هر باور جدیدی که به این مجموعه اضافه میشود، همهی این کل را اصلاح و تعدیل میکند. هیچ باورِ واقعی حتی اگر بیهوده و جزئی به نظر برسد، اصلا ناچیز و بیاهمیت نیست؛ بلکه این باورها ما را برای دریافت باورهای مشابه آماده میکند، باورهای پیشین را که با این باورها شباهت و قرابت دارند تایید و تصدیق میکند و دیگر باورها را تضعیف میکند؛ و به تدریج و پنهانی برخی تعالیم را در افکار درونی ما قرار میدهد که ممکن است روزگاری در اعمال ما خودش را نشان دهد و برای همیشه مُهر و نشان خود را بر شخصیت ما حک میکند(Clifford,1901:168-169).
پس:
آنچه تا اینجا در قالب شبکهای بودن باورها گفته شد، مربوط به درون افراد بود؛ یعنی باورهای هر فرد در درون همان فرد بر باورهای دیگر تاثیر میگذارد و کل باورها را اصلاح و تعدیل میکند و این باورها بلافاصله و یا در آینده در قالب رفتار تجلی پیدا میکنند.
تاثیر شبکهای باورها از دیدگاه کلیفورد، محدود به درون هر فرد نیست بلکه او معتقد است علاوه بر این تاثیرِ درونی، باورهای هر فرد روی باورهای سایر افراد جامعه نیز تاثیر میگذارد.
بر این اساس، باورهای افراد به هیچ وجه یک امر شخصی نیست که فقط به خودشان مربوط باشد. از دیدگاه او، هدایت زندگیهای ما از طریق یک فهم عمومی و مشترک است که بین ما انسانها شکل گرفته است و این فهم از طریق جامعه و برای اهداف اجتماعی ایجاد شده است. کلیفورد میگوید واژگان ما، عبارات ما، شکلها و فرایندها و گونههای تفکر ما، سرمایه و دارایی مشترک و همگانی ما هستند که از عصری به عصر دیگر تکوین مییابند و تکمیل میشوند؛ میراثی هستند که هر نسلی پس از نسل دیگر، آن را همچون سپردههای گرانبها و امانتی مقدس به ارث میبرد تا به نسل بعدی تحویل دهد. البته این بدین معنی نیست که این امانت هنگام تحویل به نسل بعدی تغییر نمییابد، بلکه با برخی نشانههای واضح در راستای کاربست مخصوص و مناسبش، گسترش مییابد و خالصتر میشود. هر باوری از هر فردی که زبان گویای یاران و همفکران خود است، چه یک باور خوب باشد و چه یک باور بد باشد، در این گنجینه بافته و تنیده میشود. این مزیتی بزرگ و مسئولیتی خطیر و دلهرهآور است که ما میتوانیم در ساختن جهانی که آیندگان در آن زندگی خواهند کرد، مشارکت کنیم(Clifford,1901:169-170).
میبینیم که کلیفورد با ادبیاتی شورانگیز از یک میراث مشترک سخن میگوید که یکایک ما در ساختن آن موثر هستیم و البته این یک شمشیر دو لبه است که به تعبیر او، هم یک مزیت بزرگ محسوب میشود که به ما در ساخت و حفظ این میراث مشترک، نقش و سهم میدهد و از دیگرسو، مسئولیتی خطیر و دلهرهآور است که در صورت اشتباه و خطا، یک میراث جهانی را تخریب خواهیم کرد. شاید این تعابیر کلیفورد کمی شاعرانه و احساسی و به منظورِ تحریک مخاطب برای پذیرش دیدگاه او در اخلاق باور تعبیر شود، اما این جملات حاکی از تعهد عمیق او به تاثیر باورهای افراد بر باور عمومی جامعه است.
پس، از دیدگاه کلیفورد، باورها هم تاثیر انفسی دارند و هم تاثیر آفاقی، اما گویا تاثیر آفاقیِ باورها نزد کلیفورد از اصالت بیشتری در مقایسه با تاثیر انفسی باورها برخوردار است و لذا تاکید او بر اخلاق باور، بیشتر از منظر اخلاق اجتماعی است تا اخلاق فردی. او حتی دو مثال خود را نیز در همین بستر میداند و مینویسد: هر چند باوری -ظاهرا(اما نه واقعا)- جزئی و بیهوده به نظر برسد و هر چند فردِ باورمند، گمنام و ناشناس باشد، اما این باور همچنان فقط متعلق به یک فرد نیست و حقیقتا در سرنوشت بشر بیتاثیر و ناچیز نمیباشد، و ما انتخابی جز این نداریم که حکم خود[7] را به همه باورها-هر باوری که باشد- تعمیم دهیم(Clifford,1901:170). شاید حقیقت در دل بیاهمیتترین گزاره خفته باشد. به همین دلیل نباید از بیاهمیتترین آنها غافل شد. لذا کلیفورد با هرگونه حذف و اضافه غیرعقلانی گزارهها مخالف است و این، به دلیل حرمتی است که او برای شبکه باورها قائل است. از نظر او شبکه باورها منزلت دارد و هرگونه حذف و اضافهای در آن باید بر اساس استدلالهای عقلی صورت گیرد. لذا همواره ما موظف خواهیم بود تا از میان همه آنچه وجود دارد؛ دست به انتخاب بزنیم و هرگز نباید گزارهای را صرفا به دلیل اینکه با آراء شخصی و تمایلات ما همخوانی ندارد، حذف و تعدیل نماییم(پورحسن؛پندجو،1396: 60). باور هر فردی روی باور سایر افراد جامعه تاثیر میگذارد و در نهایت این باورها، در قالب رفتار تجلی پیدا میکنند. در چنین شرایطی وقتی یک باور غلط یا درست از طریق چنین تاثیری، تسری و گسترش پیدا کرد، تبدیل به یک رفتار عمومی میشود و حتی این قابلیت را دارد که تبدیل به بخشی از فرهنگ عمومی آن جامعه شود و به عنوان مثال، آن جامعه به خصیصه سادهلوحی و یا اعتقاد به خرافهای خاص شناخته شود.
کلیفورد ابتدا از تاثیرهای فردیِ باور سخن میگوید و معتقد است:
یعنی اولا باورها در ایجاد عزم و تصمیم موثرند و ثانیا توان تجمیع قوا را دارند که نیروهای ما را با هم هماهنگ میکنند و لذا آنچه که این نیروهای متفاوت را به هم گره میزند و آنها را همراستا و همجهت میکند، باورهای افراد است. باورهای افراد این توان و ویژگی را دارند که به کل شخصیت وجودیِ فرد جهت بدهند و نیروهای او را در راستای عزم و تصمیمی که آن هم از بستر باورها ایجاد شده است، در راستای هدف واحدی بسیج کنند. شاید حکمت حماسههای شورانگیز اسطورهها و انسانهای شجاع و قهرمانهای ملی که به رشادتهای بزرگی دست میزنند، نیروی پرقدرت باورهای آنها بوده است که همه قوای آنها را در مسیر یک هدف متعالی برانگیخته و نیروهای متراکمشان را همجهت و هممسیر ساخته است.
او همچنین در بخشهای دیگری از مقاله به برخی از آثار عدم انجام وظیفه تحقیق و بررسی اشاره میکند و میگوید وقتی ما به وظیفه معرفتی خود عمل نمیکنیم و به خودمان اجازه میدهیم بر اساس دلایل بیارزش باور کنیم، دستِ کم سه پیامد خواهیم داشت:
اما با همه این توصیفها، آثار اجتماعی باور نزد کلیفورد بیش از آثار فردی مورد توجه قرار دارد. او مینویسد: باور، این توانایی ذهنی مقدس که عزم و تصمیم را در اراده ما برمیانگیزاند و همه نیروهای فشرده و متراکم هستی ما را به طور هماهنگ به هم گره میزند، متعلق به ماست اما فقط مال شخص ما نیست، بلکه برای بشریت است. باور در حالت صحیح به حقایقی اطلاق میشود که از طریق تجربههای طولانی و تحمل سختی و مشقت ایجاد شده است، و در ذیل پرتو نورِ پرسش و تحقیق آزادانه و بیمحابا، باقی مانده است. در این صورت است که باور به انسجام و به هم پیوستنِ انسانها با یکدیگر کمک میکند، و اعمال مشترک ایشان را تقویت کرده و هدایت میکند(Clifford,1901:170).
با این گفتار، بخشی از آثار و ویژگیهای اجتماعی باور عبارتند از:
کلیفورد علاوه بر موارد فوق روی یک موضوع کلیدی تاکید دارد و آن این است که استمرارِ مراعات نکردنِ وظیفه تحقیق و بررسی، سبب ترویج سادهلوحی در جامعه میشود. به زعم او، شر بزرگتر و وسیعتر زمانی به وجود میآید که از خصیصه سادهلوحی محافظت و حمایت میشود و عادت به باور کردن به واسطه دلایل بیارزش، پرورش داده شود و این کار تثبیت شود(Clifford,1901:173). از منظر کلیفورد، اثر بدی که سادهلوح شدنِ جامعه دارد، به مراتب بیشتر از سایر آثار است.
جمعبندی و نقد و نظر
مدعای این مقاله این بود که از دیدگاه کلیفورد، رابطه باور با فعل یک رابطه ضروری است. برای تبیین این مدعا، به تبیین دیدگاه و جملات کلیفورد در این زمینه پرداختیم و گفتیم بر اساس اخلاق باور؛ همیشه، هرجا و در مورد همه کس، رسیدن به باوری بر اساس شواهد ناکافی، غلط است. از منظر کلیفورد، ما میتوانیم باور را از فعل ناشی از آن باور تفکیک کنیم و این تفکیک نه تنها درست، بلکه ضروری است و لذا این تفکیک، خودش دلیلی بر تاثیر حتمیِ باور بر فعل است. ممکن است فرد یک باور جزمی داشته باشد که به چیزی غیر از آن باور نداشته باشد، اما چنین جبری در فعلِ ناشی از باور وجود ندارد و میتوان بر خلاف مقتضای باور عمل کرد. پس باور یک چیز است و فعل ناشی از باور یک چیز دیگر است و این دو، لازمِ ذاتی یکدیگر نیستند.
همچنین گفتیم که میتوان قرائن و دلایلی از اندیشه کلیفورد ارائه کرد که موید اعتقاد او مبنی بر تاثیر باورها بر افعال آدمی است. این دلایل از قرار هستند:
با این نگاه میتوان گفت که به عقیده کلیفورد، باورهای انسان در ارتباط مستقیم با افعال و رفتار او قرار دارد و در یک جمله، «باوری که روی رفتار فرد تاثیر نگذارد، اصلا باور محسوب نمیشود». لذا میتوان گفت از منظر کلیفورد، اگر انسان به امری باور پیدا کند، آن باور حتما در قالب فعلِ متناسب با آن باور بروز خارجی پیدا خواهد کرد.
دیدگاه کلیفورد در زمینه رابطه باور و فعل، نظرگاهی قابل توجه است که توانست توجه معرفتشناسان را به تاثیر ویژه باورها معطوف دارد. اما این دیدگاه، از جهاتی قابل نقد است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
کلیفورد علاوه بر اینکه، از تاثیر حتمی باور بر فعل(تاثیر مستقیم) سخن میگوید، گزاره شبکهای بودنِ باورهای فرد و همچنین شبکهای بودنِ باورهای آحاد افراد جامعه را مطرح میکند. از این گزاره میتوان برداشت کرد که تاثیر باور بر فعل به شیوه غیرمستقیمی نیز امکانپذیر است با این توضیح که: باور الف بر باور ب اثر میگذارد و باور ب به رفتار رهنمون میشود. در این حالت، باور ب بطور مستقیم به رفتار منجر می گردد و باور الف بنحو غیرمستقیم به رفتار منتهی می شود. علاوه بر این دو نحوه ارتباط مستقیم و غیرمستقیم، نوع سومی را نیز میتوان مطرح کرد و آن اینکه، ما از باور منفرد یا از ترکیب و تاثیرِ باور الف و ب به فعل نمیرسیم، بلکه این شبکه باورها از حیث شبکهای بودنِ آنهاست که به فعل منجر میشود. به عبارتی یک باور منفرد یا ترکیب و تاثیر دو باور نیست که فعل را ایجاد میکند، بلکه شبکهای از باورهای مختلف، به مثابه یک مغزافزار متمرکز عمل میکند جهانبینی اوست و از ترکیب باورهای مختلف و تاثیر و تاثر شبکهای آنها بر همدیگر، به فعل/افعال منجر میشود.
یک. جنبههای عاطفی و احساسی انسان.
دو. برداشتهای نخستین مانند انتظارات، انگیزهها و خلقها، در برداشتهای ثانوی و داوریهای ما دخیل هستند. این عوامل به صورت غیر ارادی تاثیر میگذارند.
سه. عوامل اجتماعی هم بر معرفت تاثیر مینهند. یکی از بحثهای جدید علمی «جامعه شناسی معرفت»[8] است که جامعهشناسان به دنبال کشف ارتباط میان پدیدارهای اجتماعی هستند که در یک طرف آن، معرفت و در طرف دیگر، شرایط اجتماعی قرار دارند. در حقیقت، جامعهشناسی معرفت، عوامل غیرمعرفتی اجتماعی را که در شکلگیری و بسط معرفت موثرند، ارزیابی علمی میکند.
چهار. تاثیر گناه بر معرفت، یکی از مباحثی میباشد که مغفول مانده است. پژوهشگران فراوانی تحت تاثیر جمله پولس که «ما گناهکاران، حقیقت را سرکوب میکنیم» به بررسی تاثیر گناه انسان بر معرفت او پرداختهاند(جوادپور،1390: 76-75).
میبینیم که با این دیدگاه، باور فرد حریم خصوصی او نیست بلکه امتداد اجتماعی دارد. اکنون این پرسش مطرح است که آیا چنین دیدگاهی نمیتواند مبانی فلسفی و معرفتشناختیِ تفتیش عقاید را فراهم کند؟ آیا این دیدگاه مجوز هتک حریم خصوصی افراد نیست؟ اینها پرسشهایی است که کلیفورد بدان نپرداخته است و میتواند دستمایه پژوهش مستقلی باشد.
[1]. William Kingdon Clifford
[2]. The ethics of belief
[3]. assent
[4]. warrant
[5]. warranted
[7]. مراد، قاعده طلایی اخلاق باور یعنی خطا بودنِ باور بدون کسب قرائن و شواهد کافی است.
[8]. Sociology of Knowledge