تمایز رویکرد تحلیلی از پدیدارشناسی در مواجهه با ادعای بنیادین «شناخت بدن‌مند»

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
عضو هیئت علمی دانشگاه امیر کبیر
10.30470/phm.2025.2052301.2644
چکیده
علم شناختی کلاسیک یا دکارتی، شناخت را به‌‌مثابۀ محاسبۀ نمادین و امری درون ذهن تلقی می‌کند، شناختی که نسبتی با محیط، بدن و پراکسیس‌های انسانی نداشته و بر محور دستکاریِ بازنمایی‌های می‌چرخد. با آشکارشدن برخی نقاط خلاء و کاستی‌های این رویکرد، بدن، محیط و جریان شناخت بدن‌مند(EC)، به تدریج در انقلاب دوم شناختی برجسته گردید. شناخت بدن‌مند در گونه‌های مختلفش، اگرچه چند دهه است که جریان غالب پژوهش در علوم شناختی را راهبری کرده و همچون پارادایمی نو، بر رویکرد دکارتی و شناخت‌گرایی غلبه کرده است، اما اتفاق نظری بر ثقل ماهوی آن وجود نداشته و امر مشترکِ رویکردهای مختلفش، همچنان محل مناقشه است.

این جستار درصدد است تا از امر مشترک گونه‌های متعدد EC به‌مثابه جمع‌کنندۀ رویکرهای مختلف آن ذیل یک ایده، پرسش کند. چیست آنچه یک رویکرد در علم شناختی را متصف به بدن‌مندی کرده و آن را از رویکردهای دکارتی متمایز می‌کند؟ ره‌آورد این پژوهش که قصد ورود به جزئیاتِ رویکردهای مختلف EC را ندارد، تفکیک دو جریان عمدۀ فیلسوفان تحلیلی و مهندسان از پدیدارشناسان، در فهم شناخت بدن‌مند است و در پی آن، تبیین جایگاه «بازنمایی» در فهم آنها، چه‌آنکه هریک به نحوی، تفسیری خاص و متفاوت از دیگری نسبت به شناخت بدن‌مند و ایدۀ بازنمایی دارند.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله English

The Divergence Between analytical philosophy from phenomenology in Their Approaches to the Foundational Claim of Embodied Cognition

نویسنده English

mohammad hossein vafaiyan
Assistant Professor, Faculty Member, Amirkabir University
چکیده English

Classical or Cartesian cognitive science views cognition as a symbolic computation and something within the mind, a cognition that has no relation to the environment, the body, and human praxis, and revolves around the manipulation of representations. As some of the gaps and shortcomings of this approach became apparent, the body, the environment, and the stream of embodied cognition (EC) gradually became prominent in the second cognitive revolution. Although embodied cognition in its various forms has guided the mainstream of research in cognitive science for several decades and has overcome the Cartesian approach and cognitivism as a new paradigm, there is no consensus on its essential gravity, and the common ground of its different approaches is still a matter of dispute. This essay seeks to question the common ground of the various types of EC as the aggregator of its different approaches under one idea. What is it that characterizes an approach in cognitive science as embodied and distinguishes it from Cartesian approaches?

کلیدواژه‌ها English

علم شناختی
دکارت
بدن‌مندی
فلسفه تحلیلی
پدیدارشناسی

مقالات آماده انتشار، پذیرفته شده
انتشار آنلاین از 11 شهریور 1404