John McDowell and Moral sensibility

Document Type : Original Article

Authors
1 Department of Ethics in faculty of Theology of Qom
2 Professor, Department of ethics in faculty of theology of Qom university
3 Assocaited Professor, Department of Islamic Philosophy and Wisdom, Imam Khomeini International University. Qazvin
Abstract
Abstract

Moral Sensibility is a relatively new theory in moral philosophy rooted in the moral sentimentalism of the 18th century. This theory is based on the premise that, in addition to rational cognition, sensory and emotional perceptions are genuinely involved in the formation of moral foundations. Generally, contemporary theories on this subject can be divided into two main categories: anti-realistic and realistic. John McDowell, as a realistic philosopher, draws on John Locke's secondary qualities model to explain the reality of sensory and emotional perceptions. He presents an interpretation of secondary qualities, such as colors, as a framework for explaining moral values and the genuine understanding of the reality of values, as well as confirming the objectivity of moral claims. On the other hand, McDowell, as a proponent of virtue ethics, believes that moral sensibility is a virtue, and just as virtue encompasses general and particular virtues in different circumstances, we have a general moral sensibility that is a characteristic of virtuous individuals, as well as specific moral sensitivities in specific situations. While this new and intriguing theory has its merits, it also faces some criticisms. One of the fundamental challenges that this perspective confronts is its conflict with the central principle of realism, in that, as a realistic theory, it questions the independence of personal sensory and emotional perceptions. This article introduces this viewpoint and discusses the criticisms raised about it.

Keywords

Subjects


1.مقدمه

فیلسوفان اخلاق در حوزه معرفت‌شناسی عموماً عقل را اولویت می‌دهند و همواره تفکر و عقل را بر حس و عاطفه ترجیح می‌دهند. پس از قرن‌ها غلبه عقل‌گرایی در اخلاق، در عصر روشنگری و پس از آن، توجه و حتی اولویت دادن به احساس و عاطفه نیز در کنار نگاه عقلانی به اخلاق مورد توجه برخی فیلسوفان قرار گرفت. این فیلسوفان معتقدند که عواطفی مانند همدلی و همدردی، اساس بسیاری از اعمال اخلاقی ما هستند و این عواطف تأثیرگذار در حس اخلاقی[1] ما هستند. توجه به حس اخلاقی منجر به ظهور دو نوع نظریه در حوزه اخلاق شده است: احساس‌گرایی اخلاقی[2] که در قرن هجدهم و نوزدهم توسط فیلسوفان و متفکران انگلیسی مطرح شد و حساسیت اخلاقی[3] که به عنوان یک نظریه فرااخلاقی در دوره معاصر معروف شده است و با مسائل متافیزیکی مانند واقع‌گرایی، طبیعت‌گرایی و عینیت‌گرایی پیوند خورده است.

یکی از فیلسوفان مهم در حوزه فرااخلاق که بر اهمیت ادراکات عاطفی در اخلاق تأکید می‌کند و بررسی دیدگاه‌های او موضوع پژوهش حاضر است، جان مک‌داول (1942) است. مک‌داول و همکارش دیوید ویگینز(1932)  برای اشاره به دیدگاه خود از اصطلاح Moral Sensibility که «حساسیت اخلاقی»، می نامیم، استفاده کرده‌اند.البته دو واژه    SensibilityوSensitivity هردو برای تبیین حساس بودن و حساسیت به کار می­روند، اما دایره­المعارف کمبریج برای واژه sensibility معادل­هایی نظیر هوشمندی، نشان دادن عمق احساس و معقول بودن را آورده و آن را نوعی توانایی[4] برای احساس کردن و درک کردن دانسته است که غالباً در روان­شناسی و اخلاق کاربرد دارد و sensitivity یک ویژگی[5] است که در زیبایی­شناسی و علوم طبیعی کاربرد دارد.ظاهراً هر موجود زنده­ای می­تواند نسبت به هر محرکی، sensitive باشد، اما تنها انسان است که  می تواند sensible باشد و هنگام قرار گرفتن در یک موقعیت اخلاقی، حساسیت لازم نسبت به آن موقعیت، در وی منجر به یک تصمیم و عمل اخلاقی صحیح شود. بنابراین sensitive بودن به معنای یک واکنش سریع هیجانی (معمولا غیر اردای) است که هر موجود زنده­ای می­تواند در شرایط مختلف از خود نشان دهد ولی در sensibility نوعی توانایی، برای عکس­العمل نهفته ناشی از حکمت وجود دارد[6].

 

 

  اگرچه حساسیت اخلاقی، نظریه‌ای جدید است که موضوع پژوهش برخی از متفکران معاصراست، اما اهمیت دادن به عواطف و احساسات در اخلاق، پیشینه‌ای طولانی دارد. اولین کسی که به نقش عواطف و احساسات در اخلاق توجه کرد، منسیوس[7] یونانی بود بعد از او متفکران انگلیسی قرون هفدهم و هجدهم شافتسبری[8]، هاچسون[9]، معتقد شدند که همانطور که حس زیبایی شناختی، برای  ادراک زیبایی ها ضروری است، حس اخلاقی هم به ما در ادراک اخلاقیات یاری می رساند. دیوید هیوم[10] پیشتاز احساس گرایی، با تأکید بر عواطفی مثل همدلی همدردی [11]، تأکید کرد که در اخلاق عواطف و احساسات اخلاقی، نقش مهمتری دارند دارند و« عقل صرفاًبرده‌تأثرات است و نمی‌تواند کاری کند جز پیروی از تأثرات و خدمت به آنها»[12] ( .(Kauppinen, 2014

بعد از فیلسوفان عصر روشنگری، مور با مطرح کردن مغالطه طبیعت گرایانه[13]  و تأکید بر نقش درک ما از خوبی به عنوان مهمترین محمول در اخلاق، حوزه جدیدی در اخلاق با عنوان فرااخلاق ایجاد کرد. سوال اصلی در فرااخلاق این است که آیا عواطف و احساسات ما به عنوان پایه‌های ادراک اخلاقی، قابل شناسایی هستند یا خیر؟ برخی فیلسوفان مثل ایر[14]، استیونسون [15]و هیر[16] تحت تاثیر پوزیتیوسم منطقی، پاسخ منفی به این سوال دادند و اخلاقیات را غیر قابل شناسایی دانستند  و در دسته فیلسوفان ناشناخت گرا[17] جای گرفتند و نظریات، عاطفه گرایانه[18]، ابراز گرایانه[19] و توصیه گرایانه[20] را مطرح کردند( شیراوند و دیگران، 1398،ص94).  اما دسته دیگری از فیلسوفان در قرن بیست و یکم ، اخلاقیات را قابل شناسایی و از امور واقعی و طبیعی دانستند. این دسته که شناخت گرا[21]نامیده می شوند، نظریات واقع گرایانه و طبیعت گرایانه را مطرح کردند. یکی از مهمترین این فیلسوفان، جان مک داول است. اگرچه وی برای عواطف و احساسات جایگاه ویژه ای در اخلاق، در نظر گرفته است، اما از زاویه جدیدی به جایگاه عواطف در اخلاق ، می پردازد که در ادامه به دیدگاه وی اشاره می شود.

 

  اگرچه مک داول  مقاله یا کتابی با عنوان حساسیت اخلاقی ندارد؛ اما وی از پرچم داران این نظریه محسوب می­شود. آثار او که در آنها به حساسیت اخلاقی اشاره کرده عبارتند از: کتاب های  ذهن و جهان(1994)،  کتاب ذهن، ارزش و واقعیت، (1998) و معنا، معرفت و واقعیت(1998) و مقالات «حقیقت و معنا»(1984) «فضیلت و ارزش» (1989)، «آیا الزامات اخلاقی امور فرضی هستند؟»(1978)، «فضیلت و عقل»(1989)«ارزش زیبایی شناختی، عینیت و ساختار جهان»(1983)، «ارزش ها و کیفیات ثانویه»(1985) «دو نوع طبیعت گرایی»(1996). در مقاله حاضر پس از بررسی رابطه احساس گرایی باشناخت گرایی و و طبیعی گرایی، دیدگاه مک داول بطور خاص، تحلیل می شود و در پایان نقدها و چالش­های مربوط به این دیدگاه، مورد بحث قرار می­گیرند.

  1. احساس‌گرایی و شناخت‌گرایی

اگرچه تعدادی از اندیشمندانی که با احساس‌گرایی اخلاقی موافق هستند،در واقع ازنوعی‌ناشناخت‌گرایی‌حمایت می‌کنند، اما برخی دیگر، با تأکید بر احساسات و عواطف اخلاقی، تفسیرهایی شناخت‌گرایانه از این موضوع ارائه داده‌اند و بر این باورند که می‌توان دیدگاه‌هایی شناختی درباره احساسات و عواطف اخلاقی ارائه کرد. البته، با توجه به اینکه هر یک از این نظریه‌پردازان، روی مفهوم خاصی تأکید خاصی دارند، این دیدگاه‌های شناخت‌گرایانه از هم متمایز می شوند. به عنوان مثال، مایکل اسلوت[22]،علاوه برانتقاد از رویکرد عقل‌گرایانه[23]، بر بهبود هنجارهای احساسی، مثل  دلسوزی تأکید می‌کن دو درمقابل، برخلاف ‌هیوم، اعتقادی ‌به‌ همدلی ندارد(slote:2009:230). همچنین‌جاستین‌دِآرمز[24]، و دنیل‌جاکوبسون[25] هم، بر فرافکنی[26] احساسات و عواطف بشر هنگام مواجهه با مسائل اخلاقی تأکید دارند و براین باورندکه احساسات اخلاقی، واکنشِ ما به واقعیت‌هایِ اخلاقیِ عالم ما هستند؛ بنابراین ارزیابی‌های اخلاقی هم باید به‌واسطه همین واکنش‌های عاطفی ما درک شوند .(Jacobson&D'Arms, 2009:195)

دیدگاه‌ شناخت‌گرایانه دیگر متعلق به جسی پرینتس[27] است. وی‌ معتقد است این دیدگاه، با اینکه مثل نظریات ناشناخت‌گرایانه عاطفه‌گرایی و شهودگرایی، با فهم عرفی[28] ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌از اخلاق همسویی و همخوانی دارد، اما فاقد معایب و ایرادات این نوع نظریات است و به‌طور کلی پرینتز تلاش بسیاری می‌کند تا به انتقادات و اعتراضات وارد شده براین نظریه، پاسخ دهد(Prinz, 2010:530).

مایکل اسمیت[29]، در حالی که بر اهمیت عواطف و احساسات در اخلاق تأکید می‌کند، به عقل نیز نقش محوری اعطا می‌کند. مطابق نظر اسمیت، در فرآیند رشد عقلی ما، ممکن است باورهای اخلاقی حتی در جهت مخالفی با احساسات و عواطف ما شکل بگیرند، اما این فرآیند عقلی می‌تواندآرمان‌های حسی و عاطفی ما را تغییر دهد ((Smith,1994:43. اسمیت، با توجه به ادعای خود، معتقد است باید بین عقل، عواطف و احساسات ونیز امیال ما، هماهنگی و انسجام[30] وجود داشته باشد(Smith,1997:95) وعقلانیت، این انسجام را بین احساسات و امیال ما برای انطباق با مطلوبیتِ باورهایمان فراهم می‌کند (Kauppinen, 2014).

      دیوید ویگینز و جان مک‌داول به عنوان دو نماینده‌ی برجسته دیدگاه‌ شناخت‌گرایی، درباره احساسات و عواطف در اخلاق، علیرغم اشتراک در پذیرش شناخت گرایی، دیدگاه هایشان اختلافاتی باهم  دارد؛ در حالیکه ویگینز بر آفاقی و عینیِ[31] بودن واقعیتِ احساسات اخلاقی تأکید دارد، مک‌داول بر انفسی یا ذهنی[32] بودنِ آن متمرکز است. ویگینز بر واقعیت عینی گزاره‌های اخلاقی تأکید می‌کند و معتقد است، همه انسان‌ها، به خاطر طبیعت و درک مشترک، قادر به درک صحیح موقعیت‌های اخلاقی و اتخاذ تصمیم درست، در اخلاق هستند. اما مک‌داول با تأکید بر واقعی بودن موقعیت‌های اخلاقی، بر این باور است که در امور اخلاقی، فهم اخلاقی ما، علاوه بر ادراک شرایط بیرونی که وابسته به طبیعت مشترک ما انسان‌هاست، وابسته به درکِ ذهنی فاعل شناسا نیز هست. ویگینز در کتاب دوازده سخنرانی در باب فلسفه اخلاق، بر ناکارآمدی عقل در حوزه اخلاق تأکید ویژه‌ای کرده‌است. به عقیده او احساسات و عواطف انسان مبنای عقلانی ندارند و در امور ارزشی و اخلاقی، عقلانیت نیز یکسره به‌صورت عینی در امور ارزشی و اخلاقی ناممکن است. مادامی که با عقلانیت در باورهای نظری سر و کار داریم، می‌توانیم تفکر را به‌صورت غیرشخصی تصور کنیم؛ اما وقتی پای مسائل ارزشی به میان می‌آید، به تقابل شگفت‌انگیزی میان کیفیات اولیه و سایر کیفیات دست می‌یابیم. بنابراین به نظر ویگینز می‌توان میان واقعیت و ارزش تمایز قائل شد. می‌توانیم بگوییم که هر آنچه از ارزش برخوردار است، کیفیت اولیه واقعی ندارد. نتیجه‌گیری ویگینز این است که در حوزه عقل عملی برخلاف قلمرو عقل نظری، هیچ حقیقت قطعی‌ای نیست که عقل بتواند کاشف آن باشد (Wiggins, 2009). ویگینز می‌گوید: «در سپری کردن زندگی، حقیقت، و چیزی مانند حقیقت آشکار وجود ندارد که ما موظف باشیم آن را دنبال کنیم. هر که گمان کند که حقیقتی مستقل از من وجود دارد که می‌گوید من باید این کار را بکنم یا فلان شیوه عقلانی باید شیوه زندگی من باشد، به بیراهه رفته‌است» (Wiggins, 2009).

 

  1. حساسیت اخلاقی و طبیعی­گرایی اخلاقی

همانطور که اشاره شد، نظریه حساسیت اخلاقی با تأکید بر اهمیت درک حسی و عاطفی در تقسیم‌بندی نظریات اخلاقی، ذیل واقع­گرایی اخلاقی[33]  قرار می‌گیرد. واقع‌گرایی اخلاقی که تأکید دارد واقعیت‌های اخلاقی، مستقل از باورهای اخلاقی ما وجود دارند و این واقعیت‌ها تعیین‌کننده صدق و کذب باورهای ما هستند، دسته‌بندی‌های مختلفی دارد. طبق یکی از این دسته‌بندی‌ها که مربوط به موضوع این پژوهش است، واقع‌گرایی شامل: :‌طبیعی­‌گرایی‌اخلاقی[34] وناطبیعی­گرایی‌اخلاقی[35]  است (Dancy,2018:39). طبیعی‌گرایی اخلاقی بر این باور است که خاصه­های اخلاقی، خصوصیاتی طبیعی هستند؛ در حالی که مدعای مهم ناطبیعی‌گرایی اخلاقی این است که مفاهیم و خصوصیات اخلاقی از حیث معناشناختی و ما بعدالطبیعی ، مستقل و قائم به ذات هستند.

ناطبیعی‌گرایان معتقدند ویژگی های اخلاقی، اموری غیرطبیعی هستند. براساس این آموزه که مدافع اصلی آن جی. ای. مور است، مثلاً «خوب» را نمی‌توان برحسب «دلپذیر»، «تکامل یافته»، «مطلوب» و غیره تعریف کرد. شهودگرایی اخلاقی، نوعی ناطبیعی‌گرایی اخلاقی است که ادعا می‌کند ما گاهی اوقات، آگاهی شهودی از ویژگی‌های حقایق اخلاقی داریم که به نهادهای قابل مشاهده (مانند رفاه) ارجاع داده می‌شود. در مقابل، طبیعی‌گرایان معتقدند حقایق اخلاقی، یا حقایق طبیعی هستند یا ترکیبی از حقایق طبیعی هستند؛ مثلا انسان فضیلتمند، انسان عاقل و کاملی است که عملدرست انجام می دهد. مطابق این دسته‌بندی‌ها، حساسیت اخلاقی، نظریه‌ای طبیعت‌گرایانه و در نتیجه واقع‌گرایانه است (مک ناوتن، 1383، ص 25). احساس‌گرایان عصر روشنگری ادراک اخلاقی را به عنوان ادراک زیبایی‌شناسانه می‌گرفتند و متفکران معاصر مدافع حساسیت اخلاقی، از جمله مک داول، با بهره‌گیری از مفهوم کیفیت‌های ثانویه و تشبیه ادراک رنگ، به تبیین ادراک این حقایق اخلاقی می‌پردازند.

  1. دیدگاه متافیزیکی و معرفت شناختی مک داول

         مک داول در طول زندگی حرفه‌ای خود، فلسفه را«درمان‌کننده» می‌دانست و درنتیجه تحت تأثیر ویتگنشتاین در رساله پژوهش‌های فلسفی، «همه چیز را همانطور که هست رها می‌کرد»، او آن را شکلی از سکوت‌گرایی فلسفی [36] می‌داند. [37]براساس چنین دیدگاهی، فلسفه نمی‌تواند درمورد اینکه مثلاً چگونه فکر و زبان با جهان ارتباط دارد، نظر توضیحی بدهد، اما می‌تواند با ارائه توصیف‌های مجدد موارد فلسفی مشکل‌ساز، فیلسوف سردرگم را به حالت تیزبینی فکری بازگرداند.

مک داول کوشیده است تا در برابر تأثیر آنچه که او به‌عنوان شکل علمی و تقلیل‌دهنده طبیعت‌گرایی فلسفی می‌پندارد، که در عصر ما بسیار رایج شده است، مقاومت کند، با این وجود از نوعی «طبیعت‌گرایی ارسطویی[38]» که توسط بینش‌های کلیدی هگل، ویتگنشتاین و دیگران تقویت شده است، دفاع می‌کند.(McDowell, 1995:36)   

اوهمچنین تحت تأثیر ویتگنشتاین شرحی از تجربه ادراکی ارائه داده که در خدمت واقع‌گرایی است، که در آن استدلال براساس توهم[39] یک نظریه به صورت غیرمستقیم یا به عنوان نماینده ادراک رد می‌شود؛ زیرا این استدلال فرض می‌کند که «بالاترین عامل مشترک»[40] در بین تجربه‌های واقعی و وهمی (یا به عبارت دقیق‌تر، توهم‌آمیز) وجود دارد. درحالی که به وضوح، بین ادراک و داشتن یک باور تمایزی وجود دارد: می‌توان یک چوب «ظاهراً خمیده» را در آب دید، اما باور نکرد که خمیده است زیرا فرد می‌داند تجربه‌اش توهمی است. مدافع این استدلال می‌گوید که دو حالت ذهنی، در این موارد متضاد، وجه مشترک مهمی دارند، و برای توصیف این موضوع باید ایده‌ای مانند «داده‌های حسی[41]» را معرفی کنیم. آشنایی با چنین داده‌هایی «بالاترین عامل مشترک» در هر دو مورد است. به نظر می‌رسد دانش ما از دنیای خارج، غیرمستقیم و از طریق واسطه‌گری چنین داده‌های حسی است. در این ادعا که ادراک واقعی و ادراک غیرحقیقی (یا توهمی مثل شکسته دیدن چوب در آب) دارای بیشترین عوامل مشترک نیستند، مضمونی قابل مشاهده است که در سرتاسر آثار مک‌داول جریان دارد، یعنی تعهد به اینکه افکار، اساساً تنها در محیط اجتماعی و فیزیکی آن‌ها قابل تفکیک می‌باشند، به اصطلاح نوعی برون‌گرایی در مورد ذهن است[42].

به موازات توسعه این دیدگاه در ذهن و زبان، مک‌داول، کمک‌های قابل توجهی به فلسفه اخلاق، به ویژه بحث‌های فرااخلاقی در مورد ماهیت دلایل اخلاقی و عینیت اخلاقی کرد. مک‌داول دیدگاهی را توسعه داد که به عنوان واقع‌گرایی کیفیات ثانویه یا نظریه حسی یا حس اخلاقی[43] شناخته شد. این تئوری از طریق سیستم (ادراکی) یک عامل فضیلت‌مند ایده‌آل پیش می‌رود: چنین عاملی دو ظرفیت متصل دارد. او مفاهیم درست و درک درستی از مفاهیم دارد و قادر است با توجه به باورهای اخلاقی به موقعیت هایی فکر کند که در آنها قرار می‌گیرد. ثانیاً، به دلیل داشتن چنین باورهای اخلاقی، به صورت خودکار، دلایل مخالف را وادار  به سکوت کند، زیرا اعتقاد دارد که این روش بهترین راه برای درک این ایده سنتی است که دلایل اخلاقی، به ویژه دلایل معتبر و موثر هستند. همچنین، مک داول نظریه هیوم را رد می‌کند که می‌گوید هر عمل ارادی نتیجه‌ی ترکیب یک باور و یک میل است، بدین معنی که باور به صورت منفعلانه‌ای تصویری ارائه می‌دهد و میل انگیزه را فراهم می‌کند.

 مک داول، به پیروی از توماس نگل، معتقد است که درک یک فرد فضیلتمند از شرایط (یعنی باور وی)، هم عمل و هم میل را توجیه می‌کند. برای درک میل، باید شرایطی که شخص تجربه کرده و او را مجبور به عمل کرده است، را درک کنیم. بنابراین، در حالی که دیدگاه هیومی ممکن است در مورد تبیین صادق باشد، در مورد ساختار توجیه درست نیست – و باید با نظریه تمایل انگیزشی نگل، جایگزین شود ( 98  . (Nagal, 1970:مطابق این تبیین، نظریه‌ای درباره وضعیت متافیزیکی ارزش‌ها وجود دارد: فاعل های اخلاقی باورهایی درباره حقایق اخلاقی شکل می‌دهند که می‌توانند درست یا نادرست باشند. با این حال، واقعیت‌هایی مانند حقایق درباره تجربه رنگ، انسان محوری را با واقع گرایی ترکیب می‌کنند. ارزش‌ها در دنیا برای هیچ ناظری وجود ندارد، مثلاً برای کسی که در حدّ مادغدغه اخلاق نداشته باشد، ارزش اخلاقی هم وجود ندارد. با این حال، رنگ‌ها نیز در جهان نیستند، اما نمی‌توان انکار کرد که رنگ‌ها هم در تجربه ما حضور دارند و هم برای توضیح خوب در درک عقل سلیم ما از جهان مورد نیاز هستند.

 آزمون واقعی بودن یک کیفیت یا ویژگی این است که ببینیم آیا در قضاوت‌هایی که برای آن استفاده می‌شود، معیارهای استدلال عقلانی توسعه یافته وجود دارد و آیا برای توضیح جنبه‌هایی از تجربه ما که غیرقابل توضیح هستند، مورد نیاز است یا خیر. مک داول فکر می‌کند که ویژگی‌های اخلاقی هر دوی این آزمون‌ها را پشت سر می‌گذارند. معیارهای ثابتی برای استدلال عقلانی وجود دارد و ویژگی‌های اخلاقی در طبقه کلی آن ویژگی‌هایی قرار می‌گیرند که انسان‌محور، اما واقعی هستند[44].  ارتباط بین متافیزیک عمومی مک داول و این ادعای خاص در مورد ویژگی‌های اخلاقی که همه ادعاهای مربوط به عینیتِ اعمال واقعی ما، باید از منظر درونی، بررسی شود، دیدگاهی است که او از ویتگنشتاین متأخر می‌گیرد. مک داول در کتاب «ذهن و جهان» بر درک گسترده کانتی از قصد و نیت، و بر ظرفیت ذهن برای بازنمایی متمرکزاست. هدف مک داول در این کتاب، تحت تأثیر تشخیص معروف سلرز از «اسطوره‌ ارائه شده[45]» این است که در تجربه‌گرایی سنتی، توضیح دهد که چگونه ما در تجربه ادراکی خود، از جهان منفعل هستیم، اما در مفهوم‌سازی آن فعال هستیم. او در تبیین  خود سعی می‌کند ازهرگونه ارتباط با ایده‌آلیسم اجتناب‌کند و توصیفی از آنچه کانت «خودانگیختگی[46]» قوه قانونگذاری ما در تجربه ادراکی نامیده است، ارائه دهد. مک اول در «ذهن و جهان» یک روایت طبیعی تقلیل گرایانه راه او «طبیعت گرایی یا ناتورالیسم طاس[47]» می نامد، رد می کند. او این را با دیدگاه «طبیعت‌گرایانه» خود که در آن ظرفیت‌های متمایز ذهن، دستاورد فرهنگی «طبیعت ثانویه[48]»ما هستند،‌ مقایسه می‌کند، ایده‌ای که او از گادامر اقتباس می‌کند(تورنتون،1397،ص20).

  1. ارزش­های اخلاقی و کیفیات ثانویه

مک‌داول، به منظور شرح نظریه طبیعی‌گرایانه خود، از الگوی کیفیات ثانویه جان لاک استفاده می‌کند و با مقایسه حس اخلاقی و حس زیبایی‌شناسانه سعی می‌کند تا حساسیت اخلاقی را در قالب یک فضیلت اخلاقی توضیح دهد. او به عنوان یکی از مدافعان اخلاق فضیلت‌محور نوارسطویی، تأکید می‌کند که تربیت اخلاقی برای داشتن چنین فضیلتی بسیار حائز اهمیت است. نظریه مک‌داول در واقع یک جدال علیه نظریه خطای مکی است. براساس کتاب  اخلاق: جعل درست و نادرست،  مکی از عینیت اخلاقی[49] به عنوان یک توهم نام برده است و بیان می دارد که تجربه پدیدارشناختی ما از ارزش‌ها دچار خطا و خلل معرفتی است (Mackie,1977:34). بر اساس نظر مکی، ارزش‌های اخلاقی نمی‌توانند به صورت عینی در جهان واقعی وجود داشته باشند و وجود اختلافات اخلاقی نشان دهنده بی‌ثباتی و واقعی نبودن اصول اخلاقی است. مکی تحلیل می‌کند که اگر ارزش‌های اخلاقی عینی وجود داشتند، نباید اختلافات اخلاقی رخ می‌داد، اما با وجود این اختلافات، که بدیهی و قابل قبول است، می‌توان نتیجه گرفت که ارزش‌های اخلاقی عینی وجود ندارند. همچنین، مکی با استفاده از دو استدلال ( به عجیب بودن ارزش‌های اخلاقی و وجود اختلافات اخلاقی)، وجود ارزش‌های اخلاقی عینی را رد می‌کند (قلعه بهمن،1383:61).

         مک‌داول در پاسخ به مکی و تبیین وجود حقایق اخلاقی، این حقایق را با عنوان کیفیات ثانویه درنظر می‌گیرد. هرچند مفهوم کیفیات اولیه و ثانویه در دیدگاه جان لاک و مک‌داول تفاوت دارد. در دیدگاه جان لاک، هر شیء از مجموعه ای از اتم‌ها تشکیل شده وکیفیات اولیه در واقع ویژگی‌های بنیادین اشیاء هستند واتم‌ها به خودی خود دارای ویژگی‌هایی هستند و بر روی اشیاء دیگر تأثیر می‌گذارند. اما کیفیات ثانویه، کیفیاتی هستند که از ترکیب اتم‌ها و نحوه چینش آنها، شکل یافته‌اند؛بنابراین،کیفیات ثانویه مشخصه‌های عمومی و جامعی از اشیاء نیستند؛ زیرا این اوصاف از نحوه چینش‌وبافت ‌اتم‌ها دراشیاء مرکب ‌پدید می‌آیند و اشیای‌ عالم ‌نیز در چینشِ‌ خود، با یکدیگر متفاوت هستند (لاک،1399،ص235). در مورد نحوه ادراک کیفیات ثانویه از نظر لاک، همچنین به نظر میرسد هرگاه این کیفیات، اموری باشند که در ما یک احساسی ادراکی ایجاد کنند و ما آنها را مستقیماً ادراک کنیم، کیفیات اولیه است و هرگاه این کیفیات در سایر اشیای مادی تغییر پدید آورند و بعد ما آن تغییرات را درک کنیم، آن تغییرات، کیفیات ثانویه‌اند که با واسطه ادراک می‌شوند. (کاپلستون، ج5، ص105). مطابق دیدگاه مک‌داول درمورد کیفیات اولیه و ثانویه، که  البته متفاوت است، کیفیت‌های اولیه اوصاف و اموری هستند که با ماهیت و ذات اشیا سروکار دارند؛ به طوری که اگر هیچ مشاهده‌گری در عالم وجود نداشته باشد، آن اوصاف در عالم وجود دارند. به عبارت دیگر، کیفیت‌های اولیه اوصافی هستند که بدون لحاظ کردنِ حالات ذهنی خاص، وجود دارند و قابل درکند.

در مقابل، کیفیت‌های ثانویه، کیفیت‌هایی هستند که از ارتباط حواس ما با ماهیت و طبیعت اشیا حاصل می‌شوند. بنابراین، ثانویه بودن به معنای وابسته به ذهنِ کسی بودن و در ذهنِ کسی محقق شدن است. به عبارت بهتر، کیفیت‌های ثانویه، علاوه بر وجود شیء مورد ادراک، نیازمند شخص مُدرَک یا فاعل شناسا نیز هستند؛ یعنی کیفیت‌های ثانویه از تعامل میان شیء مورد شناسایی و فاعل شناسا پدید می‌آیند به گونه‌ای که اگر هر کدام از دو طرف وجود نداشته باشند، ادراکِ آن خصلت محقق نخواهد شد (Dancy,1993:123).

با استفاده از تمایز بین کیفیت‌های اولیه و ثانویه و برای روشن کردن معنای حس اخلاقی، آن کیفیات با حس زیبایی‌شناختی مقایسه می‌شوند؛ برای مثال، زیبایی چیزی است که ما در برخی چهره‌ها، آثار هنری و منظره‌ها می‌بینیم؛ با این حال، صرفاً مشاهده چیز زیبا، برای درک زیبایی آن کافی نیست.برای مشاهده زیبایی ما علاوه بر حواس پنج‌گانه، به حس زیبایی‌شناسانه[50] هم نیاز داریم تا زیبایی را در اشیاء و امور ادراک کنیم. همان‌طور که حس زیبایی‌شناسی، ما را از زیبایی اشیاء آگاه می‌کند، می‌توانیم حس اخلاقی را حسی بدانیم که ما را از آنچه خوب و اخلاقی است، آگاه می‌کند. بنابراین، همانطور که بدون حس زیبایی‌شناسی، شما ممکن است تمام رنگ‌ها و اشکال را ببینید، اما زیبایی‌ آنها را درک نکنید، بدون حس اخلاقی هم ممکن است اعمال و رفتار فردی را ببینید، اما ویژگی‌های اخلاقیِ آن عمل یا رفتار، پنهان بماند و هیچ راهی برای کشف آنها نباشد. به عنوان مثال، فردی که دارای یک حس اخلاقی فعال است، با مشاهده کسی که مورد ضرب و شتم قرار گرفته، درک واضحی از نادرست بودن عمل ضرب و شتم، دریافت می‌کند و یک تصمیم اخلاقی می‌گیرد (Kauppinen; 2014).

مک‌داول با اشاره به تمایز بین کیفیت‌های اولیه و ثانویه، تأکید می‌کند درک یک ویژگی از جنس کیفیت ثانویه درکی مبهم و همراه با توهم نیست. وی با مقایسه ارزش و رنگ، خاطرنشان می‌کند که درک مردم از یک رنگ خاص به شرایط موجود در یک شی بستگی دارد. بنابراین، شرایطی که باعث می‌شود رنگ قرمز، «قرمز» به نظر برسد عینی است و به تصمیم خودسرانه شخص وابسته نیست. از سوی دیگر، تا زمانی که موجودی نباشد، تا رنگ قرمز را درک کند، هیچ رنگی آشکار نخواهد شد. (ملایوسفی، 1384).  مک‌داول معتقد است که فرق بین کیفیت‌های ثانویه مانند رنگ و بو و ارزش‌های اخلاقی در این است که کیفیت ثانویه در آدمی نوعی تجربه حسی ایجاد می‌کند، اما ارزش‌های اخلاقی که خاصیت‌های واقعی ذهن و بخشی از طبیعت بشر هستند، نوعی تأیید یا عدم تأیید، ایجاد می‌کنند. کیفیت‌های ثانویه، برخلاف کیفیت‌های اولیه، از جهتی ذهنی و قائم به فردند؛ یعنی اوصافی‌اند که برحسب حالات ذهنی خاص به درستی قابل درکند، اما این حالات ذهنی خاص، شرط کافی برای درک آن کیفیت‌ها نیست و باید نوعی عینیت در عالم داشته باشند

.با توجه به این مطلب و در پاسخ به نقد مکی، مک‌داول می‌گوید اگر ارزش‌های اخلاقی را همانند کیفیت‌های ثانویه در نظر بگیریم، دیگر از عجایب عالم نیستند و وجودی – هرچند متفاوت با سایر اشیاء- اما کاملاً عینی پیدا می‌کنند(McDowell, 1998b,pp 365-7).  مک‌داول معتقد است مکی، با انتقاد از وجود ارزش‌ها، به غلط معتقد است که آن‌ها باید به‌عنوان ویژگی‌های اصلی تصور شوند. در واقع به گمان مکی، ارزش‌های اخلاقی را باید جزء کیفیت‌های اولیه در نظر گرفت و چون مطابق با استدلال‌هایش، ارزش‌ها وجود خارجی ندارند، پس اصلاً نباید مورد بحث قرار گیرند؛ در حالی‌که به نظر مک‌داول، ارزش‌ها جزء کیفیت‌های ثانویه محسوب می‌شوند و همان‌طور که رنگ‌ها، بوها، صداها و... وجود دارند و البته وجودشان وابسته به شخص ادراک‌کننده است، ارزش‌های اخلاقی هم دقیقاً به همین ترتیب وجود دارند. واضح است که چگونه ملاحظات مک‌داول،  ایرادات مورد اشاره مکی را برطرف می‌کند؛ زیرا ارزش‌ها، همانند رنگ‌ها، مستقل از حساسیت ما وجود دارند.

 البته ارزش ها مانند ایده های افلاطونی، که موجوداتی مستقل از توانایی ادراکی ما باشند، فرض نمی‌شوند؛ میزان و نوع وجود داشتنِ ارزش‌های اخلاقی وابسته به ظرفیت ادراک اخلاقی و حساسیت انسان نسبت به آن‌ها است. بنابراین، مطابق نظر مک‌داول، مدل کیفیات ثانویه می‌تواند به‌عنوان الگویی برای ارزش‌ها استفاده شود. با این حال، او می‌پذیرد که این مدل کامل نیست و یک تفاوت عمده بین کیفیت های ثانویه و ارزش ها وجود دارد: خصوصیات ثانویه که در یک شی قرار دارند، باعث می‌شود که این شیء به‌طور خودکار به شکلی خاص درک شود، در حالی که ارزش ها این امکان را دارند که در شرایط خاصی که مستلزم عمل به شیوه‌ای خاص است، درک شوند. به عبارت دیگر، ارزش های مربوط به وضعیت معین، شایسته ابراز یک واکنش خاص هستند.

 علاوه بر این، همان‌طور که تولفسن در مقاله خود درباره مک‌داول اشاره می‌کند، وقتی می‌توان بین ارزش ها و واقعیت رابطه برقرار کرد تا ارزش‌هایی که به یک موقعیت خاص ربط دارند را درک کنیم، اقتضای آن را داریم که به گونه‌ای خاص عمل کنیم؛ یعنی در هر موقعیت باید عمل خاصی را انجام دهیم: «در هر موقعیتی، اغلب ارزش­هایی که مورد علاقه ما هستند، به­طور مستقیم در این دنیا نیستند، بلکه ما جهان را به شکل ارزیابانه به‌عنوان نویددهنده ارزش­های خاص، تجربه می‌کنیم (Tollefsen,2000). این ایده، که با مدل انگیزش درون­گرایانه مک­داول مرتبط است، شباهت چشمگیری با درک خاصی از ارزش­ها ‌‌دارد که براساس آن، ارزش­ها برای مورد توجه واقع شدن، از «قدرت جذب[51]» برخوردارند. مک­داول تلاش می­کند این پدیده را به­واسطه ترکیب نظریه انگیزش با هستی­شناسی و معرفت­شناسی ارزش، بفهمد که در ادامه توضیح داده می‌شود(Bransen,2002).

 

  1. فضیلت‌محوری و حساسیت اخلاقی

مک‌داول، که به عنوان یکی از مدافعان اخلاق فضیلت‌محور نوارسطویی شناخته می‌شود، مبانی اخلاق فضیلت‌محور را با ایده حساسیت اخلاقی تلفیق می‌کند و بر تبیین دیدگاه خود با توجه به مبانی فضیلت‌محورانه تمرکز می‌کند. در تقابل با  برخی از فیلسوفان فضیلت‌محور، اخلاق فضیلت را در تضاد با اخلاق وظیفه‌گرایانه کانت می‌بینند، (ملایوسفی و دیگران1395)، در نظریه حساسیت اخلاقی، این دو دیدگاه تلفیق می‌شود و مک‌داول با استناد به امر مطلق کانت و مفهوم فضیلت ارسطویی، تلاش می‌کند ماهیت عینی ارزش‌ها را با تأکید بر نقش برجسته اجتماع در تشخیص ارزش‌ها و دلایل اخلاقی روشن کند. او مانند ارسطو باور دارد که حساسیت اخلاقی یک توانایی است که باید کسب شود و بنابراین فضیلت در فرایند رشد شکل می‌گیرد. البته مک داولِ واقع گرا، نقدهایی هم  به کانت دارد  از جمله اینکه به نظر مک داول فرد در اثر تربیت اخلاقی فضیلتمند می شود و توانایی دیدن واقعیات اخلاقی را کسب می کند و این برخلاف نظر کانت است که اخلاق را محصول اراده خودمختار انسان، از آن جهت که عاقل است، می پنداشت(میانداری، 1386). فضیلت حساسیت، توانایی درک الزاماتی است که بر ما تحمیل می‌شود، به‌طوری‌که در شرایطی که نیازمند تصمیم اخلاقی یا اقدامی مطابق با اصول اخلاقی هستیم، یک درونی برای انجام اخلاقی در خودمان درک می‌کنیم و تنها زمانی که این اقدام اخلاقی صورت ‌پذیرد، آن الزام درونی از بین می‌رود  (Wojtanowska, 2016).  

همان طور که افلاطون و ارسطو در بحث فضیلت، هم به فضیلت به معنای عمومی و هم به فضایل خاص و جزئی مانند شجاعت می‌پردازند، مک‌داول نیز همچنین به حساسیت اخلاقی به معنای عمومی و همچنین به حساسیت‌های خاص و جزئی اشاره می‌کند. به عقیده وی، ناممکن است بدون داشتن فضیلت به معنای عمومی، فضیلت خاصی داشته باشیم. به عبارت دیگر، باید مَنِش[52] فضیلتمندی را داشته باشیم تا به تفاوت‌ها و شباهت‌های بین فضیلت‌های مختلف در موقعیت‌های مختلف بپردازیم (McDowell,1998a,p50). بنابراین، یک فضیلت کلی وجود دارد که شامل داشتن درک صحیح از موقعیت‌هایی است که عمل فضیلت‌مندانه را می‌طلبد و  متناسب با آن، فضیلت‌های خاص و جزئی منطبق بر موقعیت‌های مختلف نیز وجود دارند. به عبارت دیگر، یک حساسیت کلی (نقطه مقابل بی‌اعتنایی) به عنوان یک ویژگی اخلاقی وجود دارد و همچنین حساسیت‌های خاص نسبت به موقعیت‌های خاصی که به تصمیم یا اقدام اخلاقی منجر می‌شوند. مک‌داول یادآوری می‌کند: «ما مفاهیم فضایل خاص را به‌کار می­بریم تا تفاوت­ها و شباهت­های میان جلوه­های یک حساسیت واحد را نشان دهیم. توانایی تشخیص الزاماتی که موقعیت بر فرد تحمیل می­کند، به‌صورت کلی یک فضیلت به حساب می­آید» (McDowell,2002:53).

درواقع، اینکه نسبت به موقعیت‌های اخلاقی که با آنها مواجه می‌شویم بی‌تفاوت نباشیم، حساسیت به معنای عام و اینکه در یک موقعیت اخلاقی که می‌بینیم مثلا عده‌ای در حال آزار دادن یک حیوان هستند، در آن موقعیت خاص، نسبت به نجات آن موجود از دست آن افراد  اقدام کنیم، حساسیت به معنای خاص مخالفت با حیوان آزاری است. برخلاف آن‌چه ممکن است از واژه حساسیت برداشت شود، نظریه مک­داول، صرفاً تأکید بر نقش مهم‌تر عواطف در اعمال اخلاقی نیست. البته مطابق نظر وی «حساسیت اخلاقی یک شیوه احساس کردن نیست، بلکه دیدن قلمرو ارزش­ها و الزامات است. حساسیت، شخصاً یک ظرفیت شناختی است، یک توانایی برای تشخیص ارزش­ها و الزامات اخلاقی مرتبط با وضعیت موجود است»(McDowell,1987:92).

مک­داول اهمیت فضیلت‌مندی را در این دیدگاه، با ارجاع به مثال «مهربانی» در مورد فردی که به نجات یک حیوان در حال آزار دیدن می‌شتابد، خاطرنشان می‌کند و می‌گوید همواره می­توان به یک انسان که دارای فضیلت مهربانی است اعتماد کرد، چراکه وقتی که لازم است، رفتاری مهربانانه دارد. به‌علاوه، رفتار مهربانانه­اش، مثل رفتار شجاعانه، پیامد عادت غیرعقلانی یا غریزه نیست؛ بلکه بخشی از شخصیتِ اوست و همیشه چنین رفتاری از وی دیده می‌شود.‌همچنین دلیل وی برای این نوع رفتار، موقعیتی است که نوع خاصی از رفتار را از فرد مطالبه می­کند. بنابراین، او در همه موقعیت‌ها آگاهی کاملی نسبت به این نوع رفتار دارد. فرد مهربان نسبت به تعهدات خاصی که موقعیت بر او تحمیل می‌کند، آگاه و حساس است (میانداری، ۱۳۸۶).

 با این توضیحات-مطابق نظر نگارنده- شاید بتوان‌ «حساسیت» را به عنوان حلقه گمشده تئوری سقراطی «وحدت معرفت و فضیلت» درنظرگرفت. در مورد این نظریه دو دیدگاه مطرح است: مطابق یک دیدگاه، طبق نظر سقراط، میان معرفت و فضیلت ملازمه برقرار است و تنها سبب و جهت دهنده رفتار آدمی، آگاهی و علم اوست. به اعتقاد او کسی که حق را می شناسد، به آن عمل نیز می کند و هیچ کس آگاهانه مرتکب بدی نمی شود. بنابراین، کسی که کار بدی می کند، به بد بودن و مضر بودن عمل، آگاهی ندارد. (برنجکار، نامه مفید،1381 ) افلاطون در محاوره پروتاگوراس می گوید: « اگر کسی خوب و بد را از هم باز شناسد، هیچ کس نمی تواند او را به عملی بر خلاف معرفتش وادار سازد. بلکه حکمت می تواند  به او کمک کند» poato,1977:104)). او همچنین می نویسد: « همه فضائل از جمله عدالت و خویشتن داری و شجاعت ، جز دانایی نیست»poato,1977: 116) ). او در محاوره گرگیاس برای اثبات مدعای خود به قیاس و تشبیه متوسل می شودو می گوید:«کسی که فن معماری آموخته، معمار است و کسی که موسیقی می داند، موسیقی دان است و کسی که دانش پزشکی آموخته، پزشک است، پس هرکس عدالت را می شناسد، عادل است. درواقع کسی که چیزی می آموزد، دارای خصلتی می شود که شناخت آن چیز اعطا می کند poato,1986:39)). اما مطابق قول مشهورتر، بین ومعرفت و فضیلت، وحدت و این همانی برقرار است. فرد حکیم که معرفت به فضایل دارد، لزوماً فضیلتمندهم هست.

اگر فردی به درستیِ عملی، علم داشته باشد، اما گاهی مطابق ِ علمش، عمل نکند،  ظاهراً شکافی بین علم به درستیِ عمل  و عمل به آن وجود دارد،که ارسطو گفته مربوط به آکراسیا و ضعف اراده است[53]. اما به نظر می رسد بتوان شکاف بین نظر و عمل را از طریق وجود یا فقدان حساسیت اخلاقی، تبیین کرد.  با این توضیح که، مطابق این تئوری، کسی که معرفت دارد، در واقع فضیلت هم دارد؛ یعنی چون می­داند چه رفتاری درست است، حساسیت لازم نسبت به انجام عمل اخلاقی در وی به وجود می­آید و به واسطه داشتن فضیلت خاصِ مربوط به آن‌ موقعیت، عمل اخلاقیِ مناسب را انجام می‌دهد؛ همچنانکه ممکن است کسی که فضیلت مند باشد و بداند در موقعیت خاص x باید عمل y را انجام دهد، اما به دلیل شرایط روحی و روانی و عاطفی خاص ، یا مولفه های دیگر، انجام عمل x در اولویت فرد فضیلتمند نباشد، و آن را انجام ندهد در عین حال که همچنان فضیلتمند است. به عبارت دیگر وقتی رفتارهای انسان فضیلت‌مندی که عمل فضیلتمندانه انجام نداده اند،  مورد بررسی قرار گیرد، مشخص می‌شودمثلاً درموقعیت x علم به عمل درستی که باید انجام میداده وجود داشته، اما  حساسیت لازم برای انجام عمل درست، در فرد ایجاد نشده است. اما در مورد فرد فضیلتمندی که عمل فضیلتمندانه انجام می دهد، نسبت به آن موقعیت خاص، حساسیت لازم برای تشخیص الزامات مربوط به آن موقعیت و آگاهی‌ای وجود داردکه منجر به رفتارها و اعمال فضیلت‌مندانه شده است. بدین ترتیب حساسیت اخلاقی، فضیلتی است که در فاعل فضیلتمند، شناخت و انگیزش اخلاقی ایجاد می کند و باعث می شود تا فاعل عمل را انجام دهد و در دیگر فاعلها نیز تنها یا بهترین مولفه ای است که می تواند شکاف نظر و عمل را پر کند. اما در این خصوص که آیا معرفت عین فضیلت است یا مستلزم فضیلت یا بر عکس، بگوییم فضیلت نتیجه داشتن معرفت است جای تامل دارد.[54] مک­داول مثالی در مورد مهربانی می آورد که می تواند دلیلی پذیرش دیدگاه سقراطی «وحدت معرفت و فضیلت» باشد. مطابق نظر وی، مادامی که فرد مهربان، از این حساسیت­­ها دارد، معنایش این است که معرفت دارد. در واقع، این حساسیت یک ظرفیت ادراکی است که توانایی فرد را برای درک الزامات اخلاقی بالا می‌برد(McDowell, 1998a, pp.50-53).

معرفت، تشکیل­دهنده یک حساسیت قابل‌اعتماد است که شرط لازم برای داشتن فضیلت است.اما این ملاحظات نشان می‌دهندکه‌ معرفت، درمعنای سقراطی، با فضیلت یکی است.‌‌یک مثال ساده برای این تبیین به‌صورت زیراست: در یک موقعیت اخلاقی، شرط لازم(حساسیت) توسط موقعیت بر فرد تحمیل می‌شود و این شرط، دلیل او برای عمل می­شود و فرد فضیلت‌مند با انجام فعل فضیلت‌مندانه، اززیر بارِ این حساسیت خلاص می‌شود. در اینجا حساسیت نقش تبیینی دارد؛ یعنی حساسیت و فضیلت از یک سنخ هستند (McDowell,1998a,pp: 69-65).

اگر فضیلت واقعی باید منجر به رفتار درست شود، میل به درک کردن دیگران معادل فضیلت مهربانی نیست، بلکه نوعی آگاهی یا حساسیت، و دلیل عمل است، در نتیجه به عقیده مک‌داول فرد مهربان، باید هم نسبت به واقعیت­هایی که درباره احساسات دیگران وجود دارد، به گونه­ای خاص حساس باشد و هم نسبت به حقوق دیگران حساس باشد، هر دوی این حساسیت­ها دلیل او برای عمل به شیوه­ای خاص خواهند بود. وقتی در موقعیتی هر دو نوع حساسیت وجود داشته باشند و فرد بر اساس حساسیتی که نسبت به حقوق دیگران دارد عمل کند، در این صورت، چنین فردی می­تواند بگوید از فضیلت مهربانی برخوردار است.

   نظریه مک­­داول به‌خوبی دیدگاه طبیعی­گرایانه‌ای را انعکاس می­دهد که به‌واسطه انجام عمل، با هدف تحقق الزامات اخلاقی، رفتارهای فضیلتمندانه را مشخص می­کند. رفتارهایی که در موقعیت­های روزمره رایج از ما سر می‌زند؛ مانند تحویل دادن صندلی برای فرد مسن در اتوبوس و رازداری و خودداری از غیبت، روشن می­کند که افرادی که مطابق با الزامات اخلاقی در آن مواقع عمل می­کنند، احساسات مثبتی را همراه با رفتار فضیلتمندانه خود تجربه نمی­کنند.             در حالی‌که ارسطو نوعی لذت یا حداقل فقدان رنج را مؤلفه ضروری یک عمل واقعاً فضیلتمندانه می­داند( میانداری،1386). در همه این موقعیت­ها، مسأله کلیدی، تشخیص تعهد است. در نتیجه مک‌داول تعهد را جایگزین عواطف می‌کند.

 مک­داول می­نویسد: «می­توان به شخص مهربان اعتماد کرد که مهربانانه رفتار کند. هنگامی که شرایط می­طلبد […] شخص مهربان نسبت به نوع خاصی از الزاماتی که شرایط بر رفتار تحمیل می­کند، حساسیت قابل‌اعتماد دارد. رهایی از یک حساسیت قابل‌اعتماد، از موضوعات معرفت است؛ و اصطلاحاتی وجود دارد که بر اساس آن خود حساسیت را می­توان به‌طور مناسب به‌عنوان معرفت توصیف کرد: یک‌ شخص مهربان می­داند مواجه شدن با ضرورت مهربانی، شبیه چه چیزی است»(McDowell,1998:p51).

                مثال مهربانی نشان می­دهد که در بینش مک­داول، عواطف، عامل ضروری در روند ایجاد انگیزه نیستند. او تجزیه و تحلیل پیچیده­ای درباره ادراک و مفهوم­سازی از واقعیت ارائه می­دهد و تلاش می­کند تا به ماهیت تفاوت بین شیوه درک یک موقعیت خاص توسط شخصی که دارای حساسیت اخلاقی است و فردی که فاقد این فضیلت است، برسد و سعی دارد سطح این تفاوت شکل گرفته را معین کند. در نظر او، فردی که دارای فضیلتِ حساسیت اخلاقی است، می­تواند ارزش­ها و استدلال­های اخلاقی را که در یک موقعیت معین گنجانیده شده، به‌درستی تشخیص دهد، بنابراین سطح ادراکی و شناختی متفاوتی دارد. یک فرد با فضیلت، وضعیت را به شیوه مخصوصی درک می­کند و همین نوع ادراک، برای به­دست آوردن انگیزه مناسب، کافی است. بدین ترتیب فرد فضیلت­مند نوعی ادراک عینی نسبت به امور دست پیدا می­کند که البته کاملاً مستقل از ذهنیت نیست (McDowell, 1998a, pp.179-80).

 

 مک­داول در مقاله خود «آیا الزامات اخلاقی مشروط است؟» علیه مدل انگیزشی نوهیومی استدلال می­کند که اخیراً توسط فیلسوفانی همچون فیلیپا فوت توسعه یافته و بر اساس آن ادعا می­شود محرک­های اولیه عمل اخلاقی، باید همواره به شکل یک میل پیشین وجود داشته‌باشند (McDowell,1978:p77-94). در نظر مک­داول، حساسیت اخلاقی توانایی اکتسابی است، بنابراین مانند هر فضیلت دیگر، در روند تربیت شکل می­گیرد. او بر نقش جوامع در شکل دادن به اعمال اخلاقی تأکید می­کند، به این معنی که از بعضی جهات، دیدگاه­های وی شبیه به برداشت مک­اینتایر است، که با تأکید بر نقش تربیت در فرآیند اجتماعی شدن، اندیشه ارسطو را توسعه داده ‌است. نقش اجتماعات را می­توان از دو منظر مورد ملاحظه قرار داد: اول با اشاره به کسب حساسیت اخلاقی در فرایند رشد و تربیت؛ و دوم در رابطه با مسأله توجیه معیارهای اخلاقی. در مورد کسب و توسعه حساسیت اخلاقی، مک­داول همانند ویگینز، بر ماهیت شناختی حساسیت اخلاقی به عنوان فضیلت، و نیز ظرفیت مرتبط با وجود الزامات اخلاقی عینی تأکید دارد (McDowell,1994:82). تربیت مناسب، فرآیندی است که می‌تواند ما را به دلایل آن الزامات مرتبط کند. این ارتباط کاملاً با دستیابی به «طبیعت ثانویه»، به شیوه­ای که در بحث حکمت عملی، با عنوان «عادات اندیشه و عمل»[55] از آن یاد شده‌است، ارتباط دارد.  مک داول تأکید می­کند انجام عمل از سر فضیلتمندی یا برای رهایی از حساسیت اخلاقی، برگرفته از ذات ما و نیز برخی اصول تربیتی پذیرفته شده اجتماع است نه اینکه برخاسته از اندیشه‌های فلسفی فیلسوفان اخلاق باشد و در این موارد،  باید از اندیشه فلسفی دست برداریم(McDowell,1979:63). به عقیده وی ارجاع به اصول کلی، برای تربیت اخلاقی، غیرضروری است؛ همان‌طور که شباهت‌های بین موقعیت‌های خاص برای شکل دادن (شخصیت) اخلاقی کودکان کافی نیست.

  1. ارزیابی

          نظریه حساسیت اخلاقی مک داول، علیرغم امتیازاتی که دارد و اشاره شد، با نقدهایی مواجه است. یکی از نقدهای اساسی که به این دیدگاه وارد است، مربوط به یکی دانستن فضیلت با معرفت است. وحدت این دو ، مستلزم آن است که حتما توضیح دهیم وقتی فردی عمل فضیلتمندانه انجام می­دهد، تا زمانی که عمل فضیلتمندانه ر اانجام نداده تحت فشار حساسیتی است که او را به سوی عمل سوق می دهد و در واقع فرد وقتی عمل فضیلتمندانه را انجام می دهد، حساسیت اخلاقی اش برطرف می شود. مساله ما در اینجا این نیست که چرا فاعل اخلاقی حساسیت چنین عملکردی دارد، بلکه مساله این است اگر حساسیت اخلاقی را تنها یا مهمترین عنصر شناخت و انگیزش اخلاقی بدانیم، لازمه اش این است افراد غیر فضیلتمندکه از این حساسیت برخوردارد نیستند، نتوانند عمل درست را انجام دهند در حالی که مشاهده می شود افراد عادی هم می توانند عمل درست را انجام دهند، اما نه به دلایل فضیلتمندانه.

 نتیجه این است که لازم نیست عملِ درست حتما به‌خاطر یک‌سری دلایل باشد؛ به عبارت دیگر، شاید عمل درست، همیشه نتیجه فضیلت نباشد، یعنی ممکن است دیگرانی هم که دارای فضیلت نیستند، عمل درست را انجام دهند؛ در این صورت نمی‌توان حساسیت یا فضیلت را تنها دلیل عمل دانست. این موضوع مسئله دیگری را پیش می‌آورد: اگر درک فرد غیرفضیلتمند از موقعیت، با درک فرد فضیلتمند از آن موقعیت یکسان باشد؛ با این وجود، یکسان عمل نکنند. در این صورت، حساسیت را می­­توان حداکثر یکی از اجزای فضیلت دانست. اگر بخواهیم وحدت فضیلت با معرفت را حفظ کنیم، در این صورت باید انکار کنیم که درک فرد فضیلتمند از موقعیت، می­تواند دقیقا با درک کسی که در آن موقعیت عملی غیرفضیلتمندانه انجام می­دهد، یکسان باشد McDonald and others,2006)). به این نقد، پاسخ­هایی هم داده شده است. برخی معتقدند برای حل این تناقض باید از امر مطلق کانت کمک گرفت؛ هم فرد فضیلتمند هم فرد غیرفضیلتمند، درکی از شرایطی که الزاماتی را بر رفتار و اعمالِ آنها تحمیل می‌کند دارند. ممکن است فرد غیرفضیلتمند به‌خاطر عمل به ندای وجدان یا امر مطلق، کار خوب یا درست را انجام دهد، در حالی‌که فرد فضیلتمند به دلیل حساسیتی که بخاطر منِش فضیلتمندانه‌اش در وی ایجاد شده و برای خلاصی از الزامات ناشی از حساسیتِ فوق، نسبت به انجام کار درست، اقدام کند. در این شرایط هر دو کار درست را انجام داده‌اند، اما به دلایل معرفتی متفاوت.

 با این پاسخ، برخی متفکران، برحق هستند که مک‌داول را فیلسوف سازش نامیده‌اند؛ زیرا آنجا که درک فرد غیرفضیلتمند را مورد بحث قرار می‌دهد، به نحوی به امر مطلق کانت هم اشاره می‌کند. آنجا که رفتار فضیلتمندانه برای خلاص شدن از بارِ حساسیت‌های اخلاقی را بررسی می‌کند، مفهوم فضیلت ارسطویی را هم می­پذیرد و تلاش می­کند تا پذیرش طبیعت عینی ارزش­ها را با تأکید بر نقش برجسته اجتماع در شناخت ارزش­ها و دلایل اخلاقی آشتی دهد.(Strobach, 1999:55-56)

اما شاید مهترین چالشی که این نظریه با آن مواجه است، همان مشکلی است که نسبی‌گرایی اخلاقی با آن دست و پنجه نرم می‌کند و باعث شده‌ سوالات مهمی در مورد این نظریه مطرح شود؛ سوالاتی مانند اینکه: حذف اصول و قواعد کلی اخلاقی و تکیه بر حساسیت که یک فضیلت شخصی است، آیا می‌تواند به همه انسان‌ها بهترین شیوه انجام عمل اخلاقی را نشان دهد؟ با توجه به این که انسان‌ها استعدادها و محدودیت‌ها و نیز نحوه تربیت و در نتیجه شخصیت متفاوتی دارند، چگونه می‌توان امیدوار بود در شرایط مشابه، همگان عمل صحیح و اخلاقی را انجام دهند؟ آیا پاسخ‌های احساسی و عاطفی ما در همه شرایط، همواره صحیح هستند که بتوانند حساسیت لازم را برای انجام عمل اخلاقی در ما ایجاد کنند؟ این سوالات و نقدها در مورد اخلاق فضیلت‌محور هم مطرح بوده‌است و فیلسوفان این حوزه در پاسخ به این نقدها، معتقدند که شخصیت انسان‌ها قبل از فضیلتمندی، متفاوت است و انسان‌های غیرفضیلتمند درک متفاوتی از موقعیت‌ها دارند و واکنش‌های عاطفی متفاوت نشان می‌دهند، اما انسان‌های فضیلتمند، شخصیت، درک، حساسیت و واکنش یکسان نسبت به موقعیت‌های متفاوت دارند (Patkowski, 2014).

                تلفیق نظریه هنجاری فضیلت‌محوری با دیدگاه فرااخلاقی حساسیت اخلاقی، نظریه فوق‌العاده‌ای است که مک‌داول با ارائه آن به بسیاری از سوالات و ابهامات فلسفه اخلاق پاسخ می‌دهد؛ البته هنوز این نقد بر حساسیت اخلاقی وارد است که این نظریه نمی‌تواند قضاوت اخلاقی در کودکان را تبیین کند و همچنین به‌خاطر نادیده گرفتن اصل دوم واقع‌گرایی(مستقل از ذهن انسان بودن) مورد انتقاد واقع‌گرایان هم هست. ا زجمله استروباک، می گوید که مک داول بخاطر ردّ افلاطون گرایی[56] مجبور به انکار وجود یک دیدگاه بیرونی و اصول کلی در حوزه اخلاق است؛ با این توضیح که با توجه به آراء مک داول، نمی توان برای ارزش های اخلاقی، وجودی مستقل و مطلق(همانند وجود مثُل افلاطونی) در نظر گرفت؛ و دیگر نمی توان گفت عدالت فی نفسه خوب است، یا قتل بد است؛ چرا که خوب یا بد بودن آنها وابسته با درک فاعل است. اگر ارزش‌ها و دلایل به برخی شرایط فیزیکی واقعی متصل شوند، آنها مانند ویژگی‌های ثانویه، در یک موقعیت خاص لنگر می‌اندازند. این وضعیت خاص، که عنصر ضروری آن یک موجودحساس است، الزامات اخلاقی را ایجاد می‌کند. اگرچه الزامات از نظر عینی صحیح‌اند، اما آنها جدا از شرایط فرد مشارکت‌کننده یِ  دارای فضیلتِ حساسیت اخلاقی نیستند. با این وجود، رد افلاطونیسم نباید برای پذیرش وجود اصول کلی، یک مشکل واقعی ایجاد کند. علاوه بر این، اگرچه فیلسوفان دیگری هم مانند مک‌داول، درک افلاطونی از واقع‌گرایی اخلاقی را رد می­کند، اما این باعث نمی‌شود آنها عقیده نگرش بیرونی یا قوانین کلی را رد کنند.

9.نتیجه گیری

               همانطور که ملاحظه شد، فیلسوفان معاصر طرفدار ادراک حسی هم مانند اسلاف انگلیسی خود در قرن هجدهم، بر ناکارآمدی عقل در حوزه فلسفه اخلاق تأکید می­کنند، اما  برخلاف آنها که تنها حس را مرجع و معیار اخلاق و قضاوت اخلاقی قرار می­دادند، به دیدگاهی معتقدند که در آن حس و عقل در اخلاق به یک میزان نقش دارند. به ­عبارت دیگر، این فیلسوفان همان­قدر که عقل­گرایی افراطی‌کانتی را در اخلاق نقد می­کنند، تأکید بیش از حد هیوم و همفکرانش بر احساسات و عواطف را نیز قبول ندارند. در دیدگاه جدید که با عنوان نظریه حساسیت[57] مشهور است، حس و عقل دو مقوله جدا از هم که نقطه مقابل هم باشند نیستند و مرزبندی دقیقی بین آنها وجود ندارد. در واقع در این نظریه، ادراک حسی و عاطفی، یک نقطه شروع در قلمرو اخلاق است که با درک و قضاوت عقلانی تکمیل و نهایتاً به تصمیم و عمل اخلاقی ختم می­شود. مک داول که تلاش زیادی می­کند تا بین حس‌گرایی و عقل‌گرایی در اخلاق، سازش وتعادل ایجاد کند، با تلفیق دیدگاه­های فضیلت­محورانه و واقع­گرایانه و نیز با اشاره به مفهوم کانتی «نگاه بیرونی» و همچنین با کمک مدل کیفیات ثانویه جان لاک، تبیین روشن‌تری ازاین فرآیند ارائه می دهد.

          نسخه مک‌داولی دیدگاه «حساسیت اخلاقی»، دیدگاهی جذاب است؛ نه از آن جهت که مباحث آن جدید است، بلکه از این جهت که تلفیقی از همان دیدگاه‌های فیلسوفان پیشین مثل ارسطو و کانت و فیلسوفان تجربه‌گرا و دیگر فلاسفه است؛ ولی به شیوه متفاوتی که با درک عام مردم همخوانی دارد. در واقع فردی که حساس[58] است، به‌واسطه فضیلتمند بودن، درک عقلانی مورد نظر عقل‌گرایان را، با درک حسی و عاطفی مورد تأکیدِ تجربه‌گرایان را تلفیق کرده و می‌تواند در موقعیت مناسب، حساسیت و عملکرد مناسب را نشان ‌دهد و  به این ترتیب ادراک عقلانی و ادراک حسی، دیگر نه نقطه مقابل هم که مکمل یکدیگر خواهند بود. مطابق این دیدگاه هیچ نیرو یا محرکی خارج از فرد، برای اینکه او را وادار کند تا مطابق درک اخلاقی خود، عمل اخلاقی انجام دهد، وجود ندارد و نیازهم نیست، زیرا انسان ویژگی‌های طبیعی و واقعی را در ذات خودش دارد و به‌واسطه توسعه فضایل در شخصیت خود، حساسیت لازم برای انجام کار اخلاقی به‌صورت خود به‌خود در او ایجاد می‌شود. از سوی دیگر در این دیدگاه نسبتاً جامع، به مسئله چگونگی ایجاد این حساسیت‌ها هم اشاره شده‌است.

                  مک‌داول اشاره می‌کند که تربیت خانوادگی و اجتماعی صحیح، می‌تواند فرد را در مسیری قرار دهد که این حساسیت‌ها در شخصیت فرد شکل گیرد و در صورت لزوم، الزاماتی را بر وی تحمیل کند که منجر به انجام عمل اخلاقی شود. پذیرش دیدگاه سقراطی وحدت فضیلت و معرفت به‌طور ضمنی پذیرش این نکته است که فضیلتمندی فقط با هوش و فراست حاصل نمی‌شود؛ بلکه برای درک صحیح اخلاقی داشتن، نیازمند منشِ اخلاقی هستیم که در طول زمان و به‌واسطه تربیت از دوران کودکی ممکن می‌شود؛ همان‌گونه که افلاطون در اتوپیای خود مد نظر داشت و ارسطو هم به شیوه‌ای دیگر بر کسب فضایل به‌واسطه انجام اعمال فضیلتمندانه و تبدیل کردن آنها به عادت، برآن تأکید دارد. اما بالاتر از این، معرفت مورد نظر سقراط و افلاطون صرف دانستن و تشخیص دادن خوب از بد نیست، بلکه نوعی آگاهی پایدار و قابل اطمینان است و هر فردی که به این نوع معرفت دست پیدا کرده باشد، نمی‌تواند عمل غیر فضیلتمندانه انجام دهد و البته دست یافتن به چنین معرفتی جز با تربیت صحیح خانوادگی و اجتماعی و نیز تمرین و ممارست ممکن نمی شود.

  •  - اصغری، سید علی(1399) درباره عینیت اخلاقی «معطوف بودن اخلاق به عینیت و عینی گرایی درباره اخلاق»  ، مجله تأملات فلسفی دانشگاه زنجان ( 25):151-182

    -  برنجکار، رضا.(1381). نقد ارسطو از نظریه سقراطی  افلاطونی.وحدت فضیلت ومعرفت.( نامه مفید)،8(34):49-66

    - تورنتون، تیم.(1397).جان مک داول : ذهن و جهان. مترجم محمد حسین خلج. تهران: انتشارات زندگی روزانه.

    - حفیظی، نفیسه؛ جوادی، محسن. (۱۳۹۶). تحلیل دیدگاه ویگینز در باب معنای زندگی. پژوهش های فلسفی کلامی، ۱۹(۲): ۵-۲۵.

    - حیدرپور، محمد؛ دباغ، حسین. (۱۴۰۱). استدلالی علیه تقریر ویلیامزی از درونی گرایی در دلایل عملی. پژوهش های فلسفی کلامی، ۲۴(۱):۲۱-۴۲.

    - دنیوی محسن، مقدم حیدری  غلامحسین(1396) «مفهوم واقعیت در نگرش ویتگنشتاین»، مجله تأملات فلسفی دانشگاه زنجان، (19):89-106

    - خزاعی،زهرا.(1390).  اخلاق فضیلت، تهران: انتشارات حکمت.

    - شیراوند، محسن. عبدالهی، محمد علی(1398). «اخلاق بر بنیان احساس»، تهران: انتشارات نگاه معاصر.

    -   قلعه بهمن، سید اکبر حسینی.(1383).  واقع گرایی اخلاقی در نیمه دوم قرن بیستم. قم:انتشارا  موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی.

    - کاپلستون، فردریک.(1382) تاریخ فلسفه(جلد5، فیلسوفان انگلیسی از هابز تا هیوم).ترجمه امیر جلال الدین اعلم.تهران:شرکت انتشارات علمی فرهنگی و انتشارات سروش.

    -    لاک، جان.(1399).  جستاری در خصوص فاهمه بشری. ترجمه کاوه لاجوردی، تهران: نشر مرکز.

    - ملایوسفی، مجید.(1384).جان مک داول و واقع گرایی اخلاقی. (نامه حکمت) ، 3(6):5-20

    - ملایوسفی، مجید و افلاطونی، حمیده.(1395). نقد فیلیپا فوت بر عقل عملی کانت.(حکمت معاصر)7 (4):1-24

    -میانداری،حسن.(1386).نقد فلسفه اخلاق کانت،از منظر واقع گرایی اخلاقی مک داول.(نامه حکمت)،5 (2):120-95

    ویگینز، دیوید (1382). حقیقت، جعل و معنای زندگی. ترجمه مصطفی ملکیان ، مجله نقد و نظر ، شماره های 29 و30.

    برای اطلاعات بیشتر ر.ک: «مفهوم واقعیت در نگرش ویتگنشتاین»، نوشته محسن دنیوی، غلامحسین مقدم حیدری، مجله تأملات فلسفی دانشگاه زنجان، شماره 19، صص89-106

     

    • Bransen J. (2002).On the Incompletness of McDowell's Moral Realism. Topoi (1-2):187- 198.

     

    • Dancy, J (2018). Practical Shape: A Theory of Practical Reasoning. Oxford: Oxford University Press

     

    • Dancy, (1993).Moral Reasons. Oxford: Blackwell Publishing.

     

     

    • Kauppinen, A. (2014) .Moral Stanford Encyclopedia of Philosophy. https://plato.stanford.edu/entries/moral-sentimentalism/

     

    • Khazaei, Z. (2019). Agency and virtues. Journal of Philosophical Theological Research, 21(3): 119-140.
    •  
    • - McDowell, J. (1978).Are Moral Requirements Hypothetical Imperatives?. Proceedings of the Aristotelian Society, 52(Supplement): 13–29, Reprinted in McDowell 1998: 95–111

     

    • - (1998a) .Mind, Value and Reality. Cambridge: Harvard University Press.

     

    • - (1998b).Précis of Mind and World., Philosophy and Phenomenological

    Research  lviii.

     

    • ––,(1998) . Virtue and Reason. Harward University Press; Cambridg, Massachuset.
    • ,–––(1985) .Values and Secondary Qualities, in Morality and Objectivity. T. Honderich (ed.), London: Routledge and Kegan Paul, pp. 110–129; reprinted in McDowell 1998: 131–150.

     

    • ,––– (1987).Projection and Truth in Ethics. Pamphlet, Department of Philosophy, University of Kansas; reprinted in McDowell 1998: 151–166.

     

    • –––, (2006).The Emotional Basis of Moral Judgments. Philosophical Explorations, 9(1): 29–43.

     

    • Macdonald, C& MacDonald, G. (2008).McDowell and His Critics.: September 2006 Wiley-Blackwell Press, ISBN: 978-1-405-10624-

     

     

    • Nagel,T.( 1970).The Possibility of Altruism .Oxford University Press.

     

    • 14- Poato,(1977) .the portable plato. Ed, scott Buchanan, USA, penguin books.
    • Patkowski, I. (2014) .Does McDowell's Sensibility Theory lead to an Unacceptable Relativism?,Budapest,Hungary,Press

     

    • - Slote, M (2007) .Moral Sentimentalism. Oxford University Press.

     

    • - Strobach, N.(1999) .Platonism and anti‑ [in:] John McDowell: reason and nature,ed. M. Willaschek, Münster, p. 55–58

     

    • - Smith, M. (1994). The Moral Problem.Oxford: Blackwell.

     

    • –––, 1997, “In Defence of The Moral Problem,” Ethics, 108: 84–119.

     

    • Tollefsen, Christopher(2000)" Mcdowell’s Moral Realism and the Secondary Quality Analogy" Published Online: 31 Dec 2018Volume & Issue: Volume 1 (2000) - Issue 8 (May 2000),Page range: 29 - 42DOI: https://doi.org/10.2478/disp-2000-0003

     

    • - Wiggins.David '(2009)"Ethics: Twelve Lectures on the Philosophy of Morality"Harward University Press.